#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_337


ـ از این طرف لطفا.

دو گام بیشتر دو نشده بودم که نگاهم روی مجموعه ی جعبه های داخل یکی از قفسه ها ثابت ماند. جلوتر رفتم. در واقع چیزی که توجهم را جلب کرده بود، عکس روی یکی از جعبه ها بود. چند دقیقه طول کشید تا دقیقا متوجه شدم چه چیزی را در عکس می بینم. عکسی بود از یک رودخانه و آسمان. دو نفر داخل قایق روی رودخانه بودند و درخشش ستاره ها در آسمان سیاه حتی درون آن عکس هم نفسگیر و دیدنی بودند. با دقت بیشتری نگاه کردم. جعبه ی پازل هزار تکه ای بود. جعبه را برداشتم. نمی دانستم برای پارسا هدیه ی مناسبی است یا نه. فقط امیدوار بودم از آن خوشش بیاید. دو تا از آن پازل خریدم. یکی برای خودم و دیگری برای پارسا. البته که برای من هر چیزی که به آسمان ربط پیدا می کرد، خوب و دوست داشتنی بود.

دیدمش و لبخند زدم. کلافگی از هر حرکتش پیدا بود. دور اتومبیل می گشت. واقعا انتظار داشت مرا پشت اتومبیل پیدا کند؟ پیراهن ساده ی سفید و شلوار مردانه ی سیاه رنگی به تن داشت. موبایلش را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد و چند لحظه ی بعد لرزش موبایل داخل جیب مانتویم را احساس کردم. دسته گل و کیف در یک دستم و آن دو جعبه ی سنگین هم درون یک کیسه در دست دیگرم جای داشت. نمی توانستم تلفنش را جواب بدهم. قدم هایم را تند کردم. چرا تا آن لحظه متوجه حضورم نشده بود؟ صدای ملودی آشنای موبایلم بلند شد. دیدمش که خیلی ناگهانی صاف ایستاد. دو قدم دیگر به سمتش برداشتم و بعد خیلی ناگهانی از آن حالت خیرگی که گرفته بود، خارج شد و به سمتم آمد.

ـ سارا تو من رو می کشی! کجا رفته بودی؟ چرا موبایلت رو جواب ندادی؟

ـ رفته بودم برای درسا گل بخرم، بعد یه سر رفتم کتاب فروشی سر کوچه تون و دو تا پازل خریدم، یکی برای خودم و یکی برای پارسا. دستم پر بود نمی تونستم جوابت رو بدم.

یک دقیقه ی تمام به صورتم خیره ماند. دلم می خواست بدانم به چه چیز فکر می کند. نفسش را آرام و تکه تکه بیرون داد و کیسه را از دستم گرفت.

سوار که شدم گفت:

ـ اگه چند ثانیه دیرتر می دیدمت، دیوونه شده بودم.

ـ چیزی نشده که ...





ـ چیزی نشده؟ سارا وقتی دیدم نیستی هر فکری کردم، جز این که خودت پیاده شدی و رفتی خرید.

از بلندی صدایش ناراحت شدم. اتومبیل را به راه انداخت. از پنجره به بیرون خیره شدم. "لعنتی". چشمانم را بسته و لبه ی پنجره را با دو دست گرفتم. همه چیز خیلی سریع از مقابل چشمانم گذشته بود. باز هم سرگیجه داشتم.

گفت:

ـ الان مثلا قهری؟ برگرد ببینمت. آخه نمی فهمم وقتی می دونی این طوری سر گیجه می گیری چرا به بیرون نگاه می کنی؟

از ناراحتی و دلخوری که در صدایش بود جا خوردم! چرا ناراحت بود؟ فقط به خاطر این که بدون اطلاعش به خرید رفته بودم؟

ـ علی رضا من ...

با اخم سرش را چرخاند و کمی بلند گفت:

ـ سارا الان خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی ناراحت و عصبانیم، بهم وقت بده تا آروم بشم بعد حرف می زنیم.

romangram.com | @romangram_com