#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_336


لبخندش عمیق شد و گفت:

ـ دسته گل یا سبد؟

به چهره اش خیره ماندم. کاش با علی رضا می آمدم. این اولین باری نبود که به خرید می آمدم، اگر چه تجربه های چندانی در موردش نداشتم، اما این اولین باری بود که تنها برای خرید گل می آمدم.

نگاه کلی به فضای اطرافم انداختم و گفتم:

ـ نمی دونم.

دیدمش که به آرامی چرخید و دو قدم دور شد. گل ها را دور زد و درست در سه قدمی ام متوقف شد. آماده بودم اگر قدمی به جلو برداشت، قدمی به عقب بردارم. فاصله اش تا من برای یک غریبه کافی بود.

ـ پس چیز خاصی مد نظرتون نیست، اجازه بدید کمکتون کنم. دقیقا برای کی می خواید گل ببرید؟

کیانا داخل آن کیسه ی پاکتی پشت اتومبیل علی رضا، برای پارمیس یک پیراهن آستین حلقه ای صورتی گذاشته بود و گفته بود نباید فراموش کنم گل بخرم، پس این گل برای درسا بود.

ـ یه خانم که ... که تازه بچه دار شده.

مرد موهای کم پشتش را به سمت راست متمایل کرده بود. چشمان ریز و سیاه رنگی داشت.

ـ مبارکه. به نظرم یه دسته گل بگیرید.

قطعا او در این مورد تجربه ی بیشتری داشت.

ـ باشه.

نیم قدم به جلو برداشت و از داخل گلدان آلومینیومی، چند دسته گل که ترکیبی بودند از رنگ های سفید و بنفش و صورتی، بیرون آورد. باز هم صورتی. خیلی طول نکشید تا دسته گل آماده ای را به سمتم گرفت. برای لحظه ای به لبخندش خیره شدم. لبخند علی رضا قشنگ تر بود.

از گل فروشی خارج شدم. نگاهم به روی کتاب فروشی سمت دیگر خیابان خیره ماند. دوست داشتم برای پارسا هم چیزی بگیرم. بی توجه به اطرافم، از خیابان عبور کردم و خیلی سریع وارد کتاب فروشی شدم. بر خلاف گل فروشی، شلوغ بود. دو نفر پشت میز ایستاده بودند، سه نفر هم در انتهای مغازه بودند. زنی که سمت راست ایستاده بود، با دیدنم لبخند زد. به آرامی از آن ها فاصله گرفتم. این چه مغازه ی کتاب فروشی بود که عروسک داشت، مجسمه و سی دی داشت؟ نگاه سرسری به کتاب ها انداختم.

ـ می تونم کمکتون کنم خانم؟ دنبال چیز خاصی می گردید؟

مرد جوان دو قدم دورتر از من ایستاده بود. بر خلاف ظاهر جوانش، موهایش ترکیبی از رنگ سیاه و سفید بود.

ـ می خوام کتاب های ستاره شناسیتون رو ببینم.

با لبخند گفت:

romangram.com | @romangram_com