#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_315
با دست آزادم به سینه اش مشت زدم. آخی گفت و با چهره ای در هم کشیده شده خم شد. ضربه ی آرامی نبود، ولی آن قدر هم سخت نبود که این طوری درد بکشد.
ـ چی شد؟ وای علی رضا ببینمت! سودی جون؟ درسا؟
می خواستم کمک بگیرم که دوباره و خیلی سریع صاف ایستاد و دستش را جلوی دهانم گرفت. به چهره ی سرخ شده و خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشت، خیره شدم. دستش را پس زدم و این بار محکم تر از قبل با مشت بازویش را نشانه رفتم. دستش را از روی دهانم برداشت.
ـ بد جنس! یه بار دیگه این طوری سر کارم بذاری، بد جوری کتک می خوری.
بی صدا خندید. کسی در زد.
ـ علی رضا، سارا جون چیزی شده؟
صدای درسا بود. سرخی چهره ی علی رضا بیشتر شد.
به سختی و بعد از مکث طولانی گفت:
ـ نه درسا جان، چیزی نیست، الان میایم.
ـ دایی علی رضا در رو باز کن.
از فشاری که به کمرم آمد، تازه متوجه موقعیتم شدم. من به در اتاق تکیه داده بودم. درسا به آرامی چیزی گفت که نشنیدم، ولی صدای اعتراض پارسا را خوب می شنیدم. با اخم به علی رضا خیره شدم.
گفت:
ـ به من چه؟ تقصیر خودته، اون قدر جیغ جیغ کردی که فکر کردن داریم چی کار می کنیم!
دلم می خواست با مشت محکمی به صورتش بکوبم و از دیدن دردش لذت ببرم. البته که نمی توانستم چنین کاری کنم. اگر از دیدن درد کشیدنش لذت می بردم که چند لحظه ی قبل با اضطراب مادر و خواهرش را صدا نمی زدم.
گونه ام را نرم لمس کرد و گفت:
ـ نگفتی کیانا چطوره؟
ـ خوبه.
ـ میشه دستم رو ول کنی؟ این یکی واقعا درد داره.
سریع انگشتانم را از دور مچش باز کردم. کمی با دست راست، مچ دست چپش را ماساژ داد. از سفیدی انگشتانش متعجب شدم! نمی خواستم این طور شود.
romangram.com | @romangram_com