#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_314
ـ دایی علی رضا کجا دارید می رید؟ سارا جون شما ...
صدای پارسا بود. برنگشتم.
صدای محمدرضا زمانی را شنیدم که گفت:
ـ پارسا جان بیا این جا ببینم. سارا جون و دایی علی رضا هم الان میان.
برگشتم، به محمدرضا زمانی خیره شدم، داشت نگاهم می کرد. بی اختیار لبخند زدم، لبخند زد. او هم اسمِ پدرم بود. سودی جون مادر علی رضا بود. مادر! لرزیدم.
وارد اتاقی شدیم. چشمانم را بستم. با دستان علی رضا بود که هدایت می شدم. هنوز با تمام قدرت مچ دستش را فشار می دادم. احساس کردم قصد جدا کردن دستم را دارد، ولی با دست دیگرم پسش زدم. نیاز داشتم با حس گرمای دستش آرام بگیرم. نیاز داشتم تا درست نفس بکشم، تا درست فکر کنم.
با برخورد محکم به چیزی متوقف شدم و چشمانم را باز کردم. تنها چیزی که می دیدم، چهره ی علی رضا بود. به چشمانش خیره شدم و نفس هایم آرام شد و نظم گرفت. به چشمانم خیره شده بود و نفس های داغش به صورتم می خورد.
ـ حرف بزن، یه چیزی بگو.
ـ می خوام برم.
ـ اجازه نمیدم.
محکم و قاطع جوابم را داد. اخم کردم.
ـ ولی من ...
دستش را نرم روی دهانم گذاشت. گرمای دستش لبانم را می سوزاند.
گفت:
ـ چی اِنقدر ناراحتت کرد؟
دستش را به آرامی از روی لبانم برداشت و روی شانه ام گذاشت.
بلند گفتم:
ـ تو به کیانا گفتی، تو به مادرت گفتی وقتی از من اجازه داشته باشن می تونن ...
ـ سارا آروم تر حرف بزن. من دقیقا این جا روبروتم، پس راحت می تونم صدات رو بشنوم، باشه؟ راستی گفتی کیانا، حالش چطوره؟
romangram.com | @romangram_com