#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_310


کیفم را روی تخت گذاشتم و به یاد آوردم از زمانی که وارد آن خانه شدم، این اولین کلامی است که بر زبان آورده ام. من حتی سلام هم نداده بودم. روسری ام را در آوردم و با دقت تا کردم. من به زمان نیاز داشتم تا در تنهایی کمی آرامش پیدا کنم. نادیده گرفتن مادر علی رضا وقتی آن طور ساکت و بی هیچ حرکتی جایی نزدیک در ورودی ایستاده بود، خیلی سخت به نظر نمی رسید. مانتویم را در آوردم و صاف و با دقت روی تخت انداختم. مقابل آینه رفتم. موهایم کمی به هم ریخته به نظر می رسید. با چند حرکت آرام روی موهایم، آن ها را مرتب کردم. رنگ پریدگی چهره ام را چطور می توانستم درست کنم؟

ـ گل ها خیلی قشنگ بودن.

سرم را تکان دادم و با گوشه ی چشم نگاهش کردم. سنگینی نگاهش را احساس می کردم، ولی با آن مشکلی نداشتم.

به یقه ی صاف و مرتب بلوزم دست می کشیدم که گفت:

ـ علی رضا رو هم درست مثل من، واقعا متعجب کردی!

به سمتش چرخیدم. منظورش چه بود؟

گفت:

ـ علی رضا خیلی زیاد در مورد تو با من حرف می زنه و ... با چیزهایی که در موردت شنیده بودم، خیلی فرق داری.

نمی دانستم چه بگویم. علی رضا چرا باید در مورد من با مادرش حرف بزند؟ چه گفته بود که الان تا این اندازه متفاوت جلوه می کردم؟

ادامه داد:

ـ ظاهرت حتی با تعریف های درسا هم فرق داره. این مسلما کار کیاناست، درسته؟

کیانا؟! او کیانا را چطور می شناخت؟ نفسم را با صدا بیرون دادم. علی رضا گفته بود، اما چرا؟ بی اختیار اخمی میان ابروانم نشست. لبخندش عمیق تر شد و قدمی به جلو برداشت. قدمی به عقب برداشتم. نمی خواستم این فاصله ی دو قدمی کمتر شود. او هنوز برایم غریبه بود.

گفت:

ـ بهتره بیشتر از این علی رضا رو منتظر نذاریم. خیلی وقته منتظرته.

چرخید و به سمت در رفت. در را باز کرد و خارج شد. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. حرف هایش را درک نمی کردم، حتی دلیل حضورش در اتاق هم برایم جای سوال داشت. می توانست بیرون از اتاق منتظر باشد. چشمانم را باز کردم و نگاهم به پارسا افتاد. نیمی از صورتش، از میان چهارچوب در اتاق پیدا بود. لبخند زدم. لبخند زد و کامل وارد اتاق شد.

ـ خیلی خوشگل شدی سارا جون.

از اتاق خارج شدم. همه به سمت سالن می رفتند. تنها علی رضا میان هال ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد. سنگینی نگاهش را هیچ وقت این طور تجربه نکرده بودم. چنان با دقت نگاهم می کرد که زیر سنگینی نگاهش نمی توانستم آرام و درست نفس بکشم. پارسا با عجله از کنارم عبور کرد و به سمت پاپی رفت. پاپی درست کنار پای علی رضا نشسته بود. پارسا با بغل کردن پاپی، به سمت سالن رفت. مقابل علی رضا ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بوی آشنا و تلخ عطرش خوب بود.

آرام گفت:

ـ خیلی خوشگل شدی.

romangram.com | @romangram_com