#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_309


ـ ببخشید. می تونی توی اتاق من لباس هات رو عوض کنی.

نیاز به چند دقیقه تنهایی داشتم تا کمی آرام بگیرم. نگاهم به روی درسا و کیوان لحظه ای ثابت ماند. کنار هم ایستاده بودند. کیوان با دیدن نگاهم به آرامی سلام کرد و سرش را تکان داد. بی اختیار نگاهم به سمت شکم هایشان کشیده شد. از دیدن برجستگی شکم درسا جا خوردم. انتظار نداشتم در عرض این سه ماه تا این اندازه بزرگ شده باشد. در عوض شکم کیوان، کوچک تر از قبل به نظر می رسید.

پارسا گفت:

ـ من سارا جون رو می برم اتاق دایی علی رضا.

علی رضا گفت:

ـ نه، شما حواست به شلبی باشه، من خودم سارا رو می برم.

چرخید و شلبی را میان دستان پارسا گذاشت.

ـ علی رضا جان میشه لطفا یه نوشیدنی آماده کنی؟ من سارا جون رو راهنمایی می کنم.

به اخم پارسا و علی رضا به هم خیره شده بودم و از شنیدن صدای مادر علی رضا جا خوردم. نفسم بند آمد. علی رضا به چشمانم خیره شد.

ـ سارا جون عزیزم از این طرف لطفا.

علی رضا سرش را تکان داد و قدمی به عقب برداشت. کاش میان این همه آدم تنهایم نمی گذاشت. مادر علی رضا قدمی جلوتر از من به راه افتاد. بعد از او وارد یکی از اتاق ها شدم. اتاق ساده ای بود. ترکیب رنگ کرم قهوه ای اتاق توجهم را جلب کرد. تختی دو نفره و بزرگ، میان اتاق قرار داشت و دو میز کوچک دو طرف تخت بود. میز توالت و آینه ای، گوشه ی دیگری از اتاق جای داشتند. بسته شدن در را پشت سرم احساس کردم.

ـ راحت باش عزیزم. این جا اتاق قدیمی درساست و حالا ازش به عنوان اتاق مهمان استفاده می کنیم.

طبق گفته ی علی رضا، انتظار داشتم مرا به اتاق او راهنمایی کند.

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

ـ می خوای کمکت کنم؟

قدمی به عقب برداشتم و گفتم:

ـ نه.

ابروی سمت راستش به نرمی بالا رفت و گفت:

ـ صدای قشنگی داری.

romangram.com | @romangram_com