#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_215
سرش را کمي به سمت راست کج کرد و گفت:
ـ اگه برندارم مي خواي من رو بزني؟
چطور مي توانستم با وجود آن لبخندي که روي لبانش جاي داشت، نفس هاي منظم، عميق و خوش بويي که روي صورتم مي نشست و سوزش گونه و لبانم، به او آسيبي برسانم؟ به گردنش خيره شدم. هنوز سرخي و التهاب آن ضربه اي که در شمال به گردنش وارد کرده بودم را، مي توانستم خيلي خوب به ياد آوردم.
لبخندش گشادتر شد و رو به کيانا گفت:
ـ کيانا خانم فکر کنم آقا وحيد برگشته و احتمالا دلش چايي مي خواد. شما راحت باشيد، من مواظب سارا هستم که يه وقت خدايي نکرده حالش بد نشه. شما با خيال راحت به شوهرتون برسيد.
ديدم که کيانا سه بار دهانش را باز کرد و بست. نگاهش چندين بار ميان من و علي رضا و حصار دستانش چرخيد و در نهايت با کلام علي رضا لبخند زد.
ـ کيانا خانم مي دونيد که مي تونيد به من اعتماد کنيد. نگران من هم نباشيد، مي تونم مواظب خودم باشم.
نفسم را با صدا بيرون دادم. "مي تونم مواظب خودم باشم." از اين حرف چه برداشتي مي توانستم داشته باشم؟
کيانا با لبخند قدمي به عقب گذاشت و گفت:
ـ باشه من نيم ساعت ديگه بر ...
نه، کيانا مي خواست برود.
داد زدم:
ـ کجا؟ نخير، حق رفتن نداري. علي رضا دستت رو بردار.
کيانا خشک شد.
علي رضا با لبخند گفت:
ـ پس هنوز حالت خوب نشده؟ مي توني برگردي توي تخت يا کمکت کنم؟
و رو به کيانا ادامه داد:
ـ شما بفرماييد، آقا وحيد منتظرتون هستن. راستي مي خواستم شما و آقا وحيد رو براي فردا شب به رستوران دعوت کنم.
لبخند کيانا پر رنگ تر شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com