#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_214
ـ باشه، پس نگران نباشم؟ بهم زنگ مي زني؟
بالش به محکم و با حرص به طرفش پرت کردم و گفتم:
ـ برو خسته ام کردي.
کار واقعا بيهوده اي بود. دعوا کردن با کيانا در اين مورد بي فايده بود. او بي توجه به خشم و عصبانيتم کار خودش را مي کرد. هر نيم ساعت يک بار حضورش را بالاي سرم احساس مي کردم. به چهره اش خيره شدم. وقتي لبخند مي زد، زيبا مي شد. هيچ وقت نگفته بودم، نه به او، نه به حامد و نه حتي به هيچ کس ديگري، اما کارهايي که برايم انجام مي داد، ارزشمند بود. نفسم را با صدا بيرون دادم.
و علي رضا؛ تقريبا هر ده دقيقه يک بار زنگ مي زد و حالم را مي پرسيد. حواسم بود که بيشتر تماس هايي هم که به کيانا مي شد، از طرف علي رضا است. نمي فهميدم. من حالم خوب بود. اگر مجبور نمي شدم هر پنج دقيقه يک بار اين موضوع را به کسي توضيح دهم، حال بهتري پيدا مي کردم. اين نگراني کلافه ام مي کرد. علي رضا صبح قبل از رفتن به مطب به سراغم مي آمد و بعد از تمام شدن کارش هم پيدايش مي شد. مي آمد و باز حالم را مي پرسيد، دستش را روي پيشاني ام مي گذاشت و دماي بدنم را چک مي کرد. دستم را بي بهانه مي گرفت و تمام اين تماس ها را با اجازه انجام مي داد. حس خوبي بود. علي رضا حتي از حامد هم سخت گيرتر بود. حتي براي رفتن به دستشويي هم بايد کامل توضيح مي دادم تا به بلند شدنم از روي تخت رضايت دهد.
دستش را پس زدم و گفتم:
ـ تمومش کن علي رضا، کلافه شدم.
دوباره ليوان را مقابل صورتم گرفت و گفت:
ـ باشه، فقط همين يه ليوان آب سيب رو بخور قول ميدم که ...
ليوان را با حرص از ميان انگشتانش بيرون کشيدم و روي ميز کنار تخت گذاشتم.
ـ تمومش کن علي رضا. شما دو تا خفم کرديد. از هر چي آب ميوه ست حالم به هم مي خوره.
پتو را کنار زدم و از تخت پايين آمدم. واقعا حالم خوب بود، فقط کمي سوزش گلو داشتم و هنوز صدايم گرفته بود و گاهي هم سرفه مي کردم. به سمت حمام رفتم. خيلي سريع مقابلم ايستاد و با اخم نگاهم کرد.
به چشمانش زل زدم و با اخم عميقي گفتم:
ـ بسه، خسته شدم. الان مي خوام يه دوش آب داغ بگيرم، يه ليوان نسکافه ي بزرگ بخورم، براي خودم سفارش يه پيتزاي پپروني بدم و بعد حاضر بشم و برم دفتر. خب، حالا مي خوام ببينم کي مي تونه جلوي من رو بگيره؟
انتظار هر چيزي را داشتم جز ديدن آن لبخند محو که به آرامي تمام صورتش را پر کرد.
زير لب گفت:
ـ لجباز.
نگاهم به کيانا افتاد که کمي دورتر با چهره اي بي رنگ نگاهم مي کرد. نگران بود. چيزي که مي خواستم، نگراني ديگران نبود. چرا دست از اين همه نگراني بر نمي داشتند؟ درک خوب بودن زندگي ام نمي توانست براي ديگران تا اين اندازه که نسبت به آن عکس العمل نشان مي دادند، سخت باشد. به چشمان علي رضا خيره شدم. حداقل در چشمان او اين نگراني را نمي ديدم. شيطنت و سرخوشي از چشمان و تمام صورتش پيدا بود. نفسم را با صدا بيرون دادم و از کنارش براي رفتن به حمام گذشتم. چنان سريع عکس العمل نشان داد که کمي متعجب شدم. قبل از اين که دستم به دستگيره ي در برسد، دستش روي دستگيره ثابت ماند. دستم را عقب کشيدم. با خشم نگاهش کردم. حق نداشت در کارهاي من دخالت کند. از ديدن دست ديگرش که به روي ديوار ستون شده است، اخم ميان ابروانم بيشتر شد. ميان دستان علي رضا و ديوار گير افتاده بودم.
ـ دستت رو بردار.
romangram.com | @romangram_com