#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_142


ـ بیداری خانمی؟

خانمی؟ حس خوبی داشتم وقتی این طور صدایم می زد. چشمانم را باز کردم. با لیوانی در دست وارد اتاق شد و دوباره لبه ی تخت نشست. دستم را به سمت لیوان دراز کردم. با اخم دستش را عقب کشید. نشستم و تکیه دادم. این بار با لبخند لیوان را به دستم داد. لیوان را زیر بینی ام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. بوی چای سبز و تلخی عطرش در مشامم پیچید.

گفت:

ـ یزد چی کار کردی؟ خوش گذشت؟

به چشمانش خیره شدم. این روزها ستاره های چشمانش می درخشیدند.

کمی از چای را مزه کردم و گفتم:

ـ تو چرا هنوز اینجایی؟

به پیراهنش خیره شدم. دقیقا به خاطر داشتم، وقتی آن طور عصبانی و با اخم وارد خانه شد، پیراهن مردانه ی سرمه ای رنگ به تن داشت و شلوار سیاه، اما چیزی که در آن لحظه به تن داشت، شلوار جین تیره و پیراهن اسپرت چهار خانه بود. ظاهرا از پیراهن های چهار خانه خوشش می آمد. دستش را به طرف دستم دراز کرد. دستم را عقب کشیدم.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ دارم با چند تا از دوستام و دوست دخترهاشون میرم بیرون. یه سر رفتم خونه لباس عوض کردم و برگشتم.

سرم را تکان دادم و جرعه ی دیگری از چای را نوشیدم. طعم خوبی داشت.

پرسید:





ـ میای؟

با تعجب به چشمانش خیره شدم. امیدوار بودم منظورش همراهی با او و دوستان و دوست دخترانشان نبوده باشد.

ـ یکی، دو ساعت بیشتر طول نمی کشه. می ریم فرحزاد شام می خوریم و بر می گردیم.

من تحمل حضور چهار نفر بیشتر را کنارم نداشتم و او می خواست با دوستان و دوست دخترانشان برویم فرحزاد؟ فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم.

سرش را تکان داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com