#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_141


ـ رفتم یزد رصد. کیانا و حامد می دونن بعضی وقت ها یه دفعه برنامه ی سفر و رصد می چینم.

ـ من به اون دو تا کار ندارم، ولی ... موبایلت رو هیچ وقت خاموش نکن.

به سمت اتاق رفتم و گفتم:

ـ باشه.

روی تخت نشستم. وارد اتاق شد و با فاصله ی زیادی گوشه ی دیگر تخت نشست.

ـ دیگه هیچ وقت بی خبر نرو، واقعا نگرانت شده بودم.

سرم را تکان دادم و دراز کشیدم. پتو را به رویم کشید.

گفت:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

چشمانم را بستم و انگشتان دست راستم را میان دستش گرفت. لبخند زدم. خوابم برد.

بیدار که شدم، هنوز لبه ی تخت نشسته بود و انگشتان دست راستم میان دستش بود. با دیدن چشمان بازم، لبخند زد. انگشتانم را از میان دستش بیرون کشیدم و خودم را جمع کردم. چشمانم را بستم. به چند دقیقه وقت برای بیدار شدن و هوشیاری کامل نیاز داشتم.

ـ ساعت خواب خانمی. نمی خوای بیدار بشی؟

خمیازه کشیدم و کمی جا به جا شدم.

پرسید:

ـ نسکافه؟

سریع جواب دادم:

ـ چایی می خوام. از همون چای سبزی که اون روز برام درست کردی.

صدای خنده اش را شنیدم و تکان تخت را هنگام بلند شدنش احساس کردم. خمیازه کشیدم.

گفت:

romangram.com | @romangram_com