#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_114
ـ خوبم، برو بیرون. هفت دقیقه دیگه میام بیرون.
دیدمش که با تردید از حمام خارج شد و در را بست. به رد آب قرمزی که کف وان جریان داشت خیره شدم. لباس هایم را در آوردم و گوشه ای روی کف سرامیکی و سفید حمام انداختم. شال قرمزم رنگ می داد. باید نگران رنگ گرفتن تی شرت سفیدم می بودم؟ نه. آب داغ را باز کردم و سوختم. هفده دقیقه بعد، لباس پوشیده و آماده، در اتاق را باز کردم. سرش را به پشتی مبل تکیه داده و چشمانش بسته بود.
ـ خوابیدی؟
لبخند روی لبانش نشست و چشمانش را باز کرد. صاف نشست و با دقت به سر تا پایم خیره شد. حمام کردنم دقیقا هفت دقیقه طول کشیده بود، اما پیدا کردن لباس از میان حجم انبوهی از لباس های رنگارنگ میان دو کمد بزرگ، ده دقیقه وقتم را گرفته بود. نظم و ترتیبی که کیانا برای چیدن لباس ها در کنار هم به کار برده بود، برای من هیچ معنا و مفهومی نداشت.
گفت:
ـ دیر اومدی، نسکافت یخ کرد.
به لیوان بزرگ نسکافه ی روی میز خیز برداشتم. سرد بود، اما بوی خوبی می داد و دلچسب بود. وقتی روی مبل نشستم، نیمی از لیوان خالی شده بود.
ـ وحید خیلی از دستت شاکی بود. با زندگی این دو تا ...
ـ نمی خوام در مورد چیزی که تموم شده حرف بزنم.
اخم کرد. با لبخند چهره اش حالت بهتری داشت. جذاب تر بود.
گفت:
ـ باشه، پس بیا در مورد این آقای ملکی حرف بزنیم. اون دقیقا چی کاره ست و از تو چی می خواد؟
نتوانستم نگاهم را از نگاهش جدا کنم.
ادامه داد:
ـ خیلی مشکوکه. خصوصا این خواهرم گفتن هاش و اون نگاه های دزدکیش.
تکیه دادم و باقی مانده ی نسکافه را ذره ذره نوشیدم.
ـ سامان ملکی مشاور آقای صالحیه که توی سازمان فضایی (سیزده) کار می کنه. گاهی یه سری تحقیقات رو برام میاره تا در موردش نظر بدم.
وقتی مکثش طولانی شد، با گوشه چشم نگاهش کردم. اخم عمیقی روی پیشانی و میان ابروانش نشسته بود.
گفت:
romangram.com | @romangram_com