#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_113


لرزیدم و با گوشه ی چشم نگاهش کردم. خودش را جلو کشیده بود و خیلی آرام جایی نزدیک گوشم اسمم را صدا زده بود. نرم دستش را روی دستم گذاشت و با انگشت شصت، روی دستم را نوازش کرد. به دستش و دستم خیره شدم. گفت:

ـ نکشی ما رو خانمی. جلوت رو نگاه کن.

چند بار پلک زدم و به فاصله ی کمی که با اتومبیل مقابلم داشتم نگاه کردم و پایم را نرم روی پذال ترمز فشار دادم. آرام تر بودم. نمی لرزیدم. هنوز دستش روی دستم بود. تا وقتی اتومبیل را در پارکینگ خانه، کنار جای خالی کمری سفید همسایه پارک کنم، هنوز دستش روی دستم بود.

دستم را عقب کشیدم. سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم.

گفت:

ـ بهتری؟

ـ خوبم.

چهار دقیقه در همان حال باقی ماندم. چیزی نگفت، اما سنگینی نگاهش را روی نیمه ی راست صورتم احساس می کردم. چشم باز کردم و پیاده شدم.

مانتویم را روی مبل پرت کردم و بی توجه به حضورش، با لباس وارد حمام شدم. داخل وان نشستم و آب را باز کردم. قرمزی صورت وحید، حرکات دستانش، فریادهایش و سرخی چشمان کیانا، لحظه ای از مقابل چشمانم دور نمی شد. دوباره شروع کردم به لرزیدن. دستانم را به دور پاهای در آغوش کشیده شده ام حلقه کردم و به قطرات آبی که از موهایم می چکید خیره شدم.

ـ دیوونه شدی؟

سردی آب را احساس نمی کردم. دستش روی بازویم نشست. با تمام قدرت دستش را پس زدم و ضربه ی محکمی به بازویش وارد کردم. چشمانم را بستم. می لرزیدم. چرا تمام نمی شد؟ چرا رهایم نمی کرد؟

ـ سارا بلند شو.

ـ ولم کن.

ـ داری می لرزی. آخه کدوم آدم عاقلی با لباس میره زیر دوش آب یخ؟ داری زیاده روی می کنی، تمومش کن. پاشو.

با اخم نگاهش کردم. چهره اش حالت عجیبی داشت. او این جا، در حمام خانه ی من، چه کار می کرد؟!

گفتم:

ـ برو بیرون.

ـ باشه، ولی نه تا وقتی که مطمئن بشم حالت خوبه.

به سختی از جا بلند شدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com