#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_197
به سختی از جام بلند شدم وکشون ، کشون دنبال کیارش راه افتادم
هنوز راه زیادی نرفته بودیم که آسا از پشت به کیارش حمله کرد ومحکم گردنش رو از پشت پیچوند .
مات ومبهوت بهشون خیره شده بودم. آسا از روی کیارش بلند شد وعصبی روی نازنین فریاد کشید وگفت :
_ برو گمشو تا این تن لش به هوش نیومده
نازنین شوکه به آسا نگاه کرد وگفت :
_ آسا مگه تو با من نمیای مگه تو منو انتخاب نکردی؟
_ آسا پوزخندی زد وگفت :
_ آدم تفی که میندازه روی زمین روکه دوباره قورت نمیده .
بعد دست منو گرفت ودنبال خودش کشوند. باعصبانیت دستمو پس کشیدم وگفتم :
_ داری چکار میکنی مگه اونو انتخاب نکردی؟چرا داری منو دنبال خودت میکشونی؟
_ نورلانا چرا اخه تو انقدر حسودی ؟اگه من نازنین رو انتخاب کردم برای این بود که بیشتر از این کسی کشته نشه
مطمعن بودم کیارش به تو آسیبی نمیزنه ولی حتما نازنین رو میکشت برای همین من اون رو انتخاب کردم .
مطمعن باش اگه کیارش خمره ای بهت آسیب میزد وبدون تردید تو رو انتخاب میکردم .
حالا هم که دیدی نازنین رفت پی کارش .
نورلانا حالا فقط منو وتو هستیم و دیگه کسی نیست که مانع بهم رسیدنمون بشه جدا به این فکر نمی کنی
لبخندی به اون همه مهربونی آسا زدم ودستم رو دور بازوش حلقه کردم .
مرد فداکار من با این که نازنین اونقدر بهش بدی کرده بود اما حاضر به مرگ نازنین نشد .
چند سال بعد
romangram.com | @romangram_com