#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_183
من سیامک فراهانی صاحب شرکت های زنجیره ای ساختمان سازی داخل ایران و دبی هستم .
البته این هویت فعلی من هست .
من سرگذشتی دارم که مربوط به آدمای این جمع هم میشه .
عمونادر باشنیدن حرف های فراهانی چشم هاش برقی زدند و مشتاقانه منتظر ادامه ی حرف های سیامک خان شد .
_ نمیدونم از کجا شروع کنم !
بیست و دو سالم بود و یه پسر آس و پاس بودم .
عاشق یکی از دخترای هم دانشگاهیم شده بودم ولی بخاطر موقعیت مالیم پدر اون دختر اجازه نمی داد باهم ازدواج کنیم .
یک شب تصمیم گرفتیم با ملیحه فرار کنیم و به جایی که هیچکس دستش بهمون نرسه سفر کنیم .
موفق هم شدیم .
حدود دو هفته از فرارمون میگذشت که پدر ملیحه جامون رو پیدا کرد و بزور من و ملیحه رو از هم جدا کردن .
بعد از اون روز هرچقدر دنبال ملیحه گشتم خبری ازش به دستم نرسید خونه اشون رو فروخته بودن و پدرش محل کارش رو تغییرداده بود .
بعد از حدود یکسال یکی از دوست های صمیمی ملیحه رو دیدم و باخواهش و التماس ازش سراغ ملیحه رو گرفتم اما ازم قول گرفت بعد از شنیدن حرف هاش دیگه هیچ وقت دنبال ملیحه نرم و بزارم به زندگی اش برسه .
به اینجای حرف که رسید عمونادر با کنجکاوی پرسید :
- خب دوست ملیحه خانم چی گفتش بهتون؟
- گفت ملیحه پسری که حاصل فرارمون بوده باردار شده و بعدش پدرش بخاطر حفظ آبروش حاضر شده اونو به ازدواج یکی ازخاطر خواهاش در بیاره .
الان یک پسر سه ماهه به دنیا آورده که اسمش رو گذاشته ...
همه منتظر بودیم که اسم بچه رو بفهمیم که مادر آسا هراسون پرید میون حرف آقای فراهانی و گفت :
- بهتره این حرف ها باشه برای یوقت دیگه خوب نیست الان وقت آقای وفایی رو بگیریم .
romangram.com | @romangram_com