#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_181

پدرآسا رفت سراغ اصل مطلب وتموم جیک وپوک پسرش روریخت رودایره .

حتی ماجرای عشق قبلی آساروهم تعریف کردوگفت که برای اون دختره هم خواستگاریش رفته بودن که ای کاش نمیرفتن .

عمونادر یک پاش رو روپای دیگرش انداخت وگفت :

_ ای کاش به خواستگاری دخترمن هم نمی اومدین چون من به ادم بی پول دخترنمیدم .

نورلانا باچشمهای غمگین به عمونادر زل زد و ازناراحتی پوست لبش روجویید .

آسا به حرف اومد و گفت :

آساچایی پریدتوگلوش ومات ومبهوت به عمونگاه کرد .

نورلانا سریعاگفت :

_ امابابامن مشکلی ندارم هرچی باشه من راضیم .

عمونگاهی به پدرآساانداخت وگفت :

- نگاه کنید دختر من حتی ادب نداره رو حرف پدرش حرف نزنه ،حیف پسرشماست .

بهتره یه دختره دیگه براش درنظربگیرید .

این وصلت انجام شدنی نیست .

پدرومادرآسابلندشدن که برن ولی صدای زنگ دراومد .

نورلانابه سمت دررفت وبعدازپرسیدن کیه قفل در رو زد .

باتعجب به آسانگاه کردوگفت :

_ آقای فراهانی اومده، آسا اون اینجاچیکارمیکنه؟

ملیحه خانوم گفت :


romangram.com | @romangram_com