#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_162
بادستم محکم به پیشونیم کوبیدم وباعجله شروع به پوشیدن لباس هام کردم .
بعدازپرکردن وان نورلاناروتوی بغلم گرفتم و به سمت حمام بردم .
آروم داخل وان گذاشتمش که تمام آب وان خونی شد .
وضع وحشتناکی بود وحسابی نگران حال نورلانابودم ،دریچه ی وان روبازکردم تاآب کثیف روعوض کنم ولی فایده ای نداشت ودوباره آب به رنگ قرمزدرمیومد .
نمیتونستم به بیمارستان ببرمش چون امکان داشت ازمن شناسنامه بخوان وبفهمن ماباهم زن وشوهرنیستیم .
یهو یاد دکتر خوانوادگی نورلانااینا افتادم .
اسمش چی بود؟
آهان دکتر غفاری !
سریع به دنبال گوشی نورلانا گشتم باخوشحالی صفحش رو روشن کردم ولی با دیدن قفل صفحه تموم امیدم به بادرفت .
باید کاری می کردم اگه نورلانا درمان نشه ممکنه به خاطر خون ریزی از دستش بدم .
حسابی کلافه بودم وتوی اتاق قدم میزدم .
ناگهان با یادآوری 111 به سمت گوشیم پرواز کردم .
شماره ی 111 رو گرفتم و ازش شماره مطب دکتر غفاری رو خواستم .
بعد از یادداشت شماره سریع به مطب دکتر زنگ زدم که دختر جوانی با عشوه جواب داد :
_ سلام مطب دکتر فرهاد غفاری بفرمایید :
اه اه حالم بهم خورد از این طرز حرف زدنش ولی الان وقت فکر کردن به این چیزها نبود سریع گفتم :
_ خانم می خواستم با خود دکتر حرف بزنم لطفا وصل کنید به خودشون
_ چند لحظه صبر کنید
romangram.com | @romangram_com