#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_153
- اصلا به وظایفت خوب عمل نمیکنی ضعیفه ، شب به فلک میبندمت یادت بیاد تاج سرت کیه .
آسا خنده ی دختر کشی کرد و بهم نزدیکتر شد .خم شد رو صورتم و مماس با صورتم قرار گرفت . ضربان قلبم به حدی شدت گرفته بود که حتی آسا هم به راحتی میتونست متوجه تپش قلبم بشه .چشم هاش رو بست و لب هاش رو به صورتم نزدیکتر کرد، از فکر اینکه الان چه اتفاقی میوفته با هیجان چشم هام رو بستم که صدای شلیک خنده ی آسا به هوا رفت .
با تعجب چشم هام رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم که دیدم بلند بلند داره قهقه میزنه !
- وا خل شدی؟ چرا میخندی؟ !!
- آخه جالبه به من میگی ضعیفه در حالی که خودت کم مونده بود الان با یه بوس پس بیوفتی ، خواستم بهت ثابت کنم کی ضعیفس .
با حرص دندون هامو رو هم فشردمو با عصبانیت داد زدم :
- از جلوی چشمام خفه شو
آسا در حالی که با چهره ی خندونی داشت فرار میکرد گفت :
- عزیز اون گمشو هست نه خفه شو .
سیبی از میوه خوردی براشتم تا به سمتش پرت کنم که سریع از سالن بیرون رفت و در رو زود پشت سرش بست .
انقدر فکرم درگیر تغیر رفتار آسا شد که پاک از آرزو بی خبر شدم .
به دنبال گوشیم گشتم ولی معلوم نبود کجا انداختمش .
تمام خونه رو گشتم ولی اثری از گوشیم نبود که نبود .
سرم درد میکرد و مدام عطسه میزدم .
تصمیم گرفتم یکی دوساعتی چرت بزنم تا حالم بهتر بشه .
از داخل یخچال دوتا قرص سرما خوردگی برداشتم و بعد از خوردن قرص ها روی کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد .
نمیدونم چقدر گذشته بود که با حس حرکت چیزی روی صورتم از خواب پریدم .
آسا دوباره دستش رو روی صورتم حرکت داد و پرسید :
romangram.com | @romangram_com