#عروس_برف_پارت_180
مرد ِ من چقدر حرص می خورد...مرد ِ خواستنیه من!چقدر دوستش داشتم و می خواستمش...دلم می خواست می تونستم عشقم رو فریاد بزنم ولی..می ترسیدم..از اینکه پسم بزنه می ترسیدم!
وقتی می بینه با نگاه اشکیم بهش خیره شدم روی دو زانو میشینه و اروم می گه:بسه..آذین..گریه نکن..فقط بهم بگو ..بگو که هیچ حسی به نیما نداری؟!بگو که می خوای از دستش راحت بشی؟!و انگار التماس می کنه با صداش. بهم بگو اذیــن؟!
قطره اشک رو با پشت دستم پس میزنم و با صدایی که می لرزه و نگاهی اشکی بهش خیره می شم و می گم:یو..سف من..من نیما رو..اون لعنتی رو نمی خوام..
و دوباره اشکم راه می افته و توی گریه، با دلخوری و صدایی که توش عشق رو میشه به راحتی احساس کرد می گم:چطور می تونی..این فکر و بکنی؟ هان؟!و سرم رو می اندازم پایین و ارومتر از قبل زمزمه می کنم:هیچ وقت نخواستمش...حتی وقتی بله رو دادم..حتی وقتی اسمم رفت توی شناسنامه اش.
صدای نفس بلندش که شاید از روی اسودگیه خاطر بود رو بین گریه هام می شنوم و طولی نمی کشه که خودم رو بین بازوهای نیرومندش حس می کنم..
کمی بعد من رو از خودش دور می کنه و نگام می کنه..چشمهاش پر از ستاره بود...پر از ماه..
نگاهش حالت دورانی داره...گاهی به چشمهای خیسم نگاه می کنه...و گاهی به لب هام که از بغض و گریه می لرزن..
طولی نمی کشه که با تمام وجود گرمای لب هاش رو ،روی لب هام حس می کنم...عشقی که توی وجودم به این مرد رو داشتم پررنگتر از همیشه حس می کنم و حین بوسیدن اشک می ریزم...حین بوسیدن هق میزنم و پیراهنش سفید براقش رو مشت می کنم...
چقدر برای حقیقی بودن این اغوش و بوسه ها دلتنگ بودم...من دلتنگ بودم..دلتنگ مردی که فقط مرد ِ من بود و هست!
حس ارامشی که یکباره به وجودم سرازیر میشه رو به خوبی احساس می کنم...
بعد از لحظاتی که بهمون گذشته بود سرم رو محکم در اغوشم می گیره و من با تمام وجود عطر تنش رو بو می کشم و اشک می ریزم و بین گریه هام اروم و پر التماس صداش می زنم...
نوازشم می کنه و اومم می کنه..
خوشحال میشم که شاید کمی باورم کرده..شاید!
و به این فکر می کنم که چقدر خوب بود که یوسف کنارم بود..چقدر خوب بود که قلبم هنوزم بی رحمانه و پر تپش توی سینه، برای این مرد می تپید...
سرم رو که بین گودی گردنش میزارم فشار دست هاش رو به دورم بیشتر حس می کنم ..سختتر از قبل تو اغوشم می گیره و مدام توی گوشم زمزمه می کنه که کنارتم..که تا وقتی یوسف زندست هیچ اتفاقی برات نمی افته...
اونقدر می گه و می گه تا اشک هام بند میاد و تپش قلبم منظم میشه ...و گرمای اغوشش رو بیشتر از قبل طلب می کنم..
از اتاق عمل بیرون میام و دستی به پیشونیم می کشم!عرق سردی که روی پیشونیم نشسته بود رو درک نمی کردم..
به سمت پذیرش حرکت می کنم که با غزل وسط راه روبرو میشم..
romangram.com | @romangram_com