#عروس_برف_پارت_178
براش ادا در میارم و می گم:نه داداش..تو منو ندیدی!
لبخندی می زنه و از جاش بلند میشه و میاد روی مبل دونفره کنارم می شینه و می گه:راستش و بگو امشب چکار کرده بودی که انقدر می درخشیدی؟!و با شیطنت نگاهی به گیسو می اندازه و با صدایی بلند می گه:یکم رمز درخشندگیت رو به گیسو هم یاد بده..
اروم می خندم که گیسو توی صورت امیر علی براق می شه و می گه:نیس که خودت خیلی می درخشیدی امشب...و با اعتراض به مامان نگاه می کنه و می گه:خاله این پسرت و ببین..امشب همش منو اذیت کرده..
مامان که سعی می کرد لبخندش رو درست مثل بقیه که کنارمون نشسته بودن جمع کنه به امیرعلی نگاه می کنه و می گه:امیـــر..پاشو دیگه زحمت رو کم کنیم!اینقدرم دخترم رو اذیت نکن..زشته!
امیر که قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود گفت:من که چیزی نگفتم زهرا جون..و از کنارم بلند میشه و در حالیکه ادای دخترها رو در میاره، می گه:ایــش.ما که رفتیم.شب همگی بخیر!
خاله زهره که انگار تازه از دستشویی اومده بود رو به مامان که ایستاده بود کرد و گفت:اِ.. زهرا کجا دارین میرین؟تازه دور هم نشسته بودیم دیگه!
امیر که لبخندی شیطانی میزد گفت:خاله دخترت عذرمون رو خواست دیگه..عمو اینا هم شاهد بودن مگه نه؟!
خاله که باور کرده بود انگار، با چشم هایی گرد شده به گیسو نگاه می کنه!
عمو یونس که خواب از چهره اش می بارید خندید و گفت:برو پسر..دخترم و کم اذیت کن!
بعد از دقایقی مامان اینا رو هم بدرقه کردیم و همگی بعد از گفتن شب بخیر به سمت اتاق هامون راه افتادیم!
در اتاق رو که باز کردم صدای زنگ گوشیم کل اتاق رو پر کرده بود!
با دیدن ساعت متعجب میشم ولی قدم هام رو به سمت گوشیم بلندتر برمی دارم با دیدن شماره ای که روی صفحه بود اخم هام توی هم میره!
گوشی اونقدر توی دستم زنگ می خوره که قطع می شه!ولی نیما مگه ول کن بود،دوباره زنگ میزنه...
با حرص گوشی رو میزارم کنار گوشم و با لحنی خیلی بد می گم:تو به چه دلیلی مزاحمم میشی؟!
بدون توجه کردن به حرص نشسته توی صدام و لحن سردم خیلی اروم زمزمه می کنه:چقدر دلم برای صدات تنگ شده بود خانومم..
خانومم؟به من گفت خانومم؟!چقدر چندش اور..
با عصبانیت در حالیکه هی سعی می کنم صدام بلندتر از حد معمول نشه سرش داد میزنم:به من نگو خانومم..حالم بهم می خوره..من مال هیچ کس نیستم..اینو بفهم...و با باز شدن در اتاق حرفم نصفه می مونه..
می شنوم که داره پشت گوشی هی حرف می زنه ولی نگاهم به یوسف که توی چارچوب در ایستاده و با عصبانیت بهم خیره شده ثابت می مونه..در رو می بنده و قدم هاش رو به سمتم تند می کنه و توی حرکت سریع،گوشی رو از بین انگشتهام می کشه و به گوشش نزدیک می کنه!
romangram.com | @romangram_com