#عروس_برف_پارت_160

کیف کوچکی بر میدارم و قبل از اینکه پیش یوسف برگردم به سمت سرویس بهداشتی حرکت می کنم..با این فکر که کاش می شد دوش بگیرم شروع به شستن دست و صورتم می کنم!

چشمهایم بر اثر تمام ان گریه ها و هق هق ها متورم و قرمز شده اند...

اب خنک که به پوستم می خورد لحظه ای بدنم را لرز می گیرد..ولی ...وقتی به این فکر می کنم که در اغوش یوسف بودم و آن بوسه را به یاد می اورم..تمام رگ های خونی ام داغ می شوند..

یوسف..هنوزم مرا می خواست و من،این را امروز..حس کردم..وقتی شانه هایش می لرزید حس کردم..

دوستش داشتم و او ...مرا می خواست!

در بین تمام غم هایی که به سراغم امده بود لبخند می زنم و به سمت یوسف حرکت می کنم!

از اسانسور که بیرون میریم یه راست به سمت نگهبانیه ساختمان حرکت می کند!با اقای نظری صحبت می کند و می گوید که هر کس سراغی از من گرفت بگوید که خبر ندارد و انگار به مسافرت رفته ام!

پاهایم بی اراده به دنبالش کشیده می شوند...کیف را از دستم می گیرد و روی صندلی عقب می گذارد و بی هیچ حرفی در را برایم باز می کند!

می نشینم ..در را می بندد!

پشت فرمان قرار می گیرد و با سرعت از ساختمان خانه ام دور می شود!

از همان اول که داخل ماشین نشسته ایم یک اهنگ را پلی می کند..صدای اهنگ روی اعصابم است..انقدر غمگین است که اشک درون چشمم حلقه زده و اماده است برای..

تو که از اولش شم جای من..یکی دیگه... توی قلبــت بود..

نگو به من که تو هر کاری کردی درسته... نگو حقت بود..

تو که از اسمم و عشقم و حسم و قلبم... دلت و کندی..

به چشای منه ساده ی بی کسه تنها.داری می خندی...

می بینم که دستش روی فرمان مشت شده... چشمهایم را می بندم تا حرصش را کمتر ببینم..ولی صدای خواننده انقدر حس دارد که اشکم بی وقفه می اید...

همیشه دروغ می گفتی واسه من می میری...

بگو عاشقم نبودی... تو که داری میری...


romangram.com | @romangram_com