#عروس_برف_پارت_159
به سمتش نگاه می کنم...صورتش بدجوری گرفته و غم آلود است!
-م..ن..چی شد..؟چرا...
-چیزی نیست..از حال رفتی !
نزدیکم می اید و در حالیکه روی مبل تک نفره کنارم می نشیند به سمتم خم می شود:سرگیجه که نداری؟!
سری به نشانه ی منفی تکان می دهم..من خوب بودم!من در آغوش یوسف بودم و خوب بودم..همه چیز خوب بود..شنیدین صدای تپش های قلبش..گرمای اغوش و دستانش که با مهربانی کمرم را نوازش می کرد..چرا باید بد باشم؟!
-شوک بدی بهت وارد شده..
چشمهایم را می بندم و صدایش را می شنوم..
-باید یه مدت از اینجا..از این خونه دور باشی...به نفعه همه هست!
حرص می خورد!
-نیما..اون عوضی..معلوم نیست چه کاری می خواد بکنه!مرتیکه...تهدید می کرد..دیــدی؟! و با شنیدن صدای برخورد محکمی چشم باز می کنم..
انگار..مشتش بود که به میز کوبیده شد!
قطره اشکی بی اراده می چکد!چقدر برایش سخت بود...مرد بود و برایش سخت بود!می خواست از من محافظت کند..می خواست حامی باشد...حرص می خورد برای من..منی که جسما تنهایش گذاشتم ولی قلبا..!!نــه!
پتوی نازکی که رویم کشیده بود را کنار می زنم و سعی می کنم ارام بلند شوم..می بینم که توی جایش نیم خیز می شود!باز هم می خواست کمکم کند!باز هم نگران بود مرد من!
-بهتره..امشب بریم خونه ی ما..وسایلی که برای امشب لازم داری رو بردار...فردا خودم میارمت تا هر چی می خوای رو ببری..
به سمتش می چرخم ..گوشه ی لبش چسب کوچکی خودنمایی می کند ..زمزمه می کنم:فکر می کنی...واقعا لازم..
حرفم را قطع می کند و بی حوصله در جایش می ایستد!
-لازمه!کمک خواستی بگو بیام کمکت..و با دست نشان می دهد که به سمت اتاق ها بروم!
چاره ای جز تسلیم و سکوت نداشتم!راست می گفت!نیما در بین حرف هایش تهدید می کرد..هر چند که تهدید هایش مربوط به یوسف بود..ولی ممکن بود دامن من را بگیرد!
romangram.com | @romangram_com