#عروس_برف_پارت_138

خشک شد...با کینه ای که دوباره در دلم ریشه زد..این چشمه هم خشک شد!نیما و پدرش..باید تقاص بدهند..تقاص زندگی که خراب کردن..تقاص زندگیه من..زندگیه خانواده ی من!

آنقدر فکر می کنم و حرص می خورم و غصه در دلم انبار می کنم که خواب چشمهایم را فرا می گیرد..

خوابی که تمامش پر از کابوس های نیما و پدرش است..خوابی که به مرز سکته می رساندم..

و وقتی که دوباره صبح از خواب بیدار می شوم..می بینم که قلبم پر از تفرت و کینه شده..پر از جمله ی لعنت خدا بر کافرین شده!

"أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِینَ"

اونقدر حس در بدنم نیست که ماندن در تخت خواب را ترجیه می دهم و تا نزدیکی های ظهر خودم را درست مثل بچه ها الکی به خواب می زنم.

با صدای تلفن که توی فضای پر سکوت خونه پیچیده چشمهام رو با ترس باز می کنم..

تلفن همچنان در حال زنگ خوردنه و من،هنوز هم قلبم در حال لرزیدنه و از ترس اینکه مبادا نیما باشه از جایم بلند نمی شوم..

اونقدر زنگ می خوره تا روی پیغامگیر میره..

ولی هیچ صدایی پخش نمی شود!

ضربان قلبم کند می شود..پس حدسم درست بود!

خود ِ نامردش بود...چرا پیغام نذاشت؟!چرا نگفت عسلم دلم تنگته ؟!

چشمهایم را می بندم و باز می کنم..می بندم و باز می کنم..نــه!فایده ای ندارد..اعصاب ناراحت من درست بشو نیست!

اعصابم اونقدر ضعیف شده که به این راحتی ها خوب بشو نیست!و تنها دردش همان قرص هایی است که هنوز دست یوسف است و به من قوطی قرص را پس نداده..من را دعوا کرده بود ..تهدید کرده بود که دیگر حق استفاده ندارم!

آهی می کشم و با خودم زمزمه می کنم:باید یه قوطی دیگه بخرم!

از جایم بلند میشم و برای ارام کردن خودم و معده ام به سمت اشپزخانه حرکت می کنم.

خمیازه ی طولانی ام را مهار می کنم و نگاهم را سرتاسر خانه ام به گردش در میارم.

کیف و شالم روی کف پوش ها و موبایلم روی میز، از دیشب تا به حال رها شده اند...از رفتن به اشپزخانه انصراف میدم و برای برداشتنشان اقدام می کنم.


romangram.com | @romangram_com