#عروس_برف_پارت_135
پوزخند میزنم..به من می گفت بداخلاق..می گفت دختر خاله..می گفت که از من هم بهتر چای می ریزه..راست می گفت!اون همه چیزش از من بهتر بود..همه چیزش!
شب کسل کننده ای که داشتم با رسیدن به خونه ی خودم بالاخره به پایان می رسه!
ماشینم رو با کمترین سرو صدای ممکن توی پارکینک ساختمان پارک می کنم و به سمت اسانسور با بی حالیه تمام حرکت می کنم..
شقیقه هایم در حال نبض زدن هستند و خبر از سردردی که در راه است می دهند.
امشب هم تمام شد...همانطور که می خواستم تمام شد..
همونجور که خواسته بودم و در توانم بود تمام شب رو با یوسف سر و سنگین بودم و یوسف هم وقتی چندباری تلاش کرد که باهام حرف بزنه و به نتیجه نرسید بی خیالم شد!
شال رو با حرکتی بی حوصله از سرم می کشم و بعد از قفل کردن درو اطمینان پیدا کردن از اینکه در این آپارتمان بزرگ و تنهادر امان هستم، به سمت پذیرایی حرکت می کنم.
با دیدن چراغ چشمک زن تلفن به سمت تلفن قدم برمی دارم...
پیغام داشتم! اون هم از یه شماره ی ناشناس!
کنجکاو و متعجب...دکمه رو می زنم و اولین قدمم رو به سمت راهروی خواب ها بر می دارم!
ولی طولی نمی کشه که با صدایی که مثل ناقوس مرگ بود و توی گوشم نشسته بود زانوهام سست می شه و از زور بهت و تعجب سرجام میخکوب می شم..و یادم میره که حتی نفس بکشم.
ولی صدا همچنان ادامه داره..و من روهنوزم به یاد مرگ می اندازه!
-الــو..الو..آذینم..آذین جـــان..
-خانومم...کجایی؟آذینم..دلم برات تنگ شده...
و مکث می کند و دوباره با پرووییه هر چه تمام تر ادامه می دهد..
-دارم میام پیشت عسلم...دلم واسه دیدن صورت قشنگت از نزدیک تنگ شده...می دونم که من و بخشیدی..میدونم که قلبت مهربونه..
-الو..آذینم...دارم میام پیشت عزیزم...
و وقتی که نا امید از جواب دادن من می شود با لحنی چندش اور و کریه برایم بوسی پر سر و صدا می فرستد و تماس را قطع می کند..
romangram.com | @romangram_com