#عروس_برف_پارت_134

گیسو که نشست پیشم، فوری گفتم:گیســو...چه خبر از جشن؟ یوسف یه چیزهایی می گفت؟ راست می گه؟!

گیسو که لبخندی می زد گفت:اره بابا..داداشم بنده خدا کی دروغ گفته که این بار بگه؟!

پشت چشمی به تعریفش از یوسف،نازک می کنم و توی دلم می گم:نمیدونی که همین امشب هم به همه دروغ گفته!دست از بازی با افکارم می کشم و می گم:خب بابا..با این داداشت..حالا بگو ببینم کیا هستن..چکارا می خواین بکنین؟!

و گیسو هم که از خداخواسته شروع می کند به تعریف کردن و من هم گوش می کنم!

مشغول حرف زدن بودیم که صدای خنده ی بلند مردها توجهمون رو جلب می کنه..

یوسف و امیرعلی خوشحال دست هاشون رو می کوبن به هم و عمو یونس و رامین هم انگار پکر شدن..

با چشم و ابرو بهشون اشاره می کنم و می گم:انگار عمو باخته..آخی!

گیسو که می خنده می گه:بابا هر دفعه که با یوسف هم بازی بشه می بازه...یوسف توی پاستور بازی کردن بدجوری ماهر شده..انگار شرط بندی کرده بودن ها..و برای اینکه از ته توی ماجرا سر در بیاره به سمتشون میره..

من هم از جام بلند میشم و به سمت اشپزخانه میرم..می دونم که بعد از تمام شدن بازیشون همگیشون ادعای شام می کنند..و مامان هم هنوز مشغول حرف زدن با خاله زهره است!

اروم اروم وسایل رو اماده می کنم و کمی از خورشت خوشمزه ای که مامان درست کرده و حسابی هم جا افتاده میچشم..

با صدای خنده ی امیرعلی و یوسف بر می گردم سمتشون...

یوسف تا من رو می بینه لبخند می زنه و می گه:چایی داریم دخترخاله؟!

سرم رو بر می گردونم و مشغول هم زدن خورشت می شم و زیر لبی می گم:داریم..پسرخاله!

امیرعلی پشت میز می شینه و می گه:اذین خانوم پس یه چایی به ما بده..

نیم نگاهی بهش می اندازم و با اخم می گم: امیر ..نمی بینی که دارم کار انجام میدم...خودت بلند شو دیگه..

یوسف بجای امیر میره به سمت سماور و می گه:عجب خواهر بداخلاقی داری امیــر..خودم الان دوتا چای خوشرنگ و لب سوز و لب دوز می ریزم حال کنیم..از خواهرتم بهتر چایی میریزم..فقط بشین و تماشا کن.. و رو به من می گه:واسه شما هم بریزم دختر خاله؟!

"چرا از لفظ دختر خاله هیچ خوشم نمی اید!چرا حس می کنم با این لفظ به من توهین می شود؟چـرا؟"

فقط نگاهش می کنم..از سردیه نگاه من،لحظه ای جا می خوره و پر سوال نگام می کنه!و ابروش رو به نشونه ی چی شده بالا می اندازه!


romangram.com | @romangram_com