#عروس_برف_پارت_130
با عظیمی که از روبروم میاد برخورد می کنم..در چند قدیمیم می ایسته...خستگی از صورتش کاملا پیداست ولی هنوزم مثل همیشه لبخند به لب داره!
عظیمی با لبخند نگاهم می کنه:داری میری خوشگل خانوم ؟
از تعریفش لبخندی بر لبم می نشیند!
-اره دیگه...با اجازه ی شما...و با لبخند ادامه میدم:ببینم...تو کی میری؟!
تار مویی که از مقنعه اش بیرون اماده را با دست به عقب میزنه:منم یه دو ساعت دیگه میرم.. راستی ..گلدوست هم وقتی توی اتاق بودی اومد..
با خوشی می گم:اِ..پس قبل از رفتن برم ببینمش..
و دقایقی بعد به سمت سالن اصلی راه می افتم.غزل مشغول صحبت کردن با ستاره بود و لبخندی پهن روی لبهای خوش تراشش خودنمایی می کرد!
اروم به سمتشون میرم و دستم رو سر شونه ی غزل میزارم که فوری سرش رو با تعجب می چرخونه سمتم..و فوری در کسری از ثانیه لبخندی عمیق به صورتم میزنه!
-به به...چه عجب خانوم بی معرفت...یه زنگ نزنی ها؟!
خنده ی کوتاهی می کنم و می گم:خوبه همش 24 ساعت هم نیست که ندیدیم همدیگه رو..خوبی گلم؟!و چشمکی بهش می زنم!
-شُکر..تو که انگار بدجور خوبی؟داری میری آره؟!
-آره ..مامان زنگ زده گفته برم اونجا..خاله اینام شب اونجان..دیگه چاره ای نبود جز قبول کردن دیگه!
یکی از بچه ها ستاره رو صدا میزنه و ستاره هم ازمون دور میشه!
غزل سرخوش..مشتی اروم به بازوم می زنه و می گه:جمع کن خودت و..تو که از خداخواسته ای..تا دعوتت می کنن فوری میری!
و با چشمکی می گه:راستی..خبر دارم باقلوا!!!
مشکوک نگاهش می کنم..
-بازم دکتر مهرگان و نوبخت رو دیدم..بدجور مشغول حرف زدن بودن ها..ببینم خبریه؟!
لبخندم به ارومی محو می شه...جدی می گم:نــه..خبر کجا بود!و با مکثی می گم:حالا کجا دیدیشون؟!
romangram.com | @romangram_com