#عروس_برف_پارت_129
او هم مثل من لبخند می زند...ارام می گوید:اگه بفهمه که بهش می گم بی بی سی...اوه اوه..
و سری از خنده.. تکان می دهد!
نگاهش می کنم و لبخند میزنم..
-خبر بعدی اینه که..هفته ی دیگه... 5 شنبه..خونمون یه مهمونی گرفتیم!خواستم بگم که از الان به صرف شام دعوتی!و به شوخی می گوید:گفتم زودتر خبر بدم که خواستی بری خرید وقت کم نیاری...
به لبخند عمیق و جذابش ..که پر از شیطنت است پشت چشمی نازک می کنم ..
یوسف خوب می داند که من توی خرید خیلی سخت گیر هستم!
از جایش که بلند می شود یاد سوالم می افتم و فوری می گم راستی:
-دکتـــر؟نگفتین حامیه این طرح کی هست؟!
به ساعت مچیه درون دستش نگاهی می اندازد و می گوید:اخ اخ..دیر شدا!پاشو برو سر کارت..و با چشمکی می گه:چه فرقی می کنه؟و در آنی از لحظه..با قدم های بلند و لبخندی موذیانه به لب ..از جلوی چشمم دور می شود.
از اینکه امروز هم به اتمام رسید خوشحال می شم و گوشیم رو از کیفم بیرون می کشم..
چند تماس از دست رفته از مامان داشتم!
سریع تماس رو برقرار می کنم و صدای نگران مامان توی گوشم می شینه!
-کجایی مادر؟چرا هرچی زنگ زدم جواب ندادی؟!
-به نگرانیه مادرش پشت تلفن،لبخند می زنم و می گم که سر عمل بودم و گوشیم رو نبرده بودم!
-خیالش راحت می شود..می گوید که با یوسف هم تماس گرفته و وقتی اون هم جواب نداده بیشتر نگران شده!
بعد از دقایقی حرف زدن می گه که امشب خاله اینا شام اینجان و می خواد که دور هم باشیم..و منم باید برم!
می گم که میام و خیالش رو راحت می کنم و وقتی ازش می پرسم که چیز یبرای شب احتیاج نداره؟با لحنی مادرانه می گه که سلامتیه من براش کافیه!
تماس رو خاتمه میدم و گوشیم رو درون کیفم جا میدم و مشغول تعویض لباسهام می شم.آماده برای خارج شدن از بیمارستان،از اتاق بیرون میزنم.
romangram.com | @romangram_com