#آرامش_غربت_پارت_574

ـ پس چرا اون روز حرفاتو نزدی؟! بعد از دو هفته اومدی که چی بگی؟!

آرمین سرشو انداخت پایین و به سام گفت:

ـ عزیزم میشه بری تا من با بیتا حرف بزنم؟!

سام با شیطنت خندید و رفت تو...

آرمین ـ باهام میای؟!

من ـ کجا؟!

آرمین ـ یه جایی..اول به حرفام گوش کن...

من ـ تا نگی کجا نمیام!

آرمین ـ اعتماد کن بهم!

لبامو رو هم فشار دادم و گفتم:

ـ چطوری؟ تو قلبمو شکستی!

آرمین ـ بیتا ، میدونم...اومدم جبران کنم...

با اخم گفتم:


romangram.com | @romangram_com