#آرامش_غربت_پارت_573
سامم با قلدری گفت:
ـ اما کار من مهم تره!
لبخندی زو لبم نشست و تورمو زدم بالا تا واضح تر ببینمش...
به مازیار نگاه کردم که اشاره کرد برو...هیجان سرتاسر وجودمو در بر گرفته بود...
سام با دیدنم گفت:
ـ شــه هلویی شدی!
خنده ام گرفت و اشاره کردم به عاقد و گفتم:
ـ هیـــس سامی زشته!
همه خندیدن و سامی دستمو گرفت و باهم رفتیم تو حیاط...نفسام کند شده بود...سامی منو می کشید اما من تا میتونستم آروم قدم برمیداشتم تا نکنه این خواب باشه و من از خواب بپرم...با دیدن مردی که کت و شلوار تنش بود و پشتش به من بود قلبم تو سینه ام لرزید...با شنیدن صدای قدمام برگشت...
نفسم بند اومد! نگفتم کت و شلوار بهش میاد؟!؟!
آرمین خیره خیره نگام کرد و گفت:
ـ میتونم باهات حرف بزنم؟!
با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com