#آرامش_غربت_پارت_550

مازیار ـ باز کن چشاتو دو دقیقه...

داداشم بود نمیتونستم ناراحتش کنم...تقصیر اون نبود که...آروم چشامو باز کردم...دستای بی جونمو گرفت و مجبورم کرد بشینم...بی حوصله غوز کردم که گفت:

ـ صاف بشین ، اینقدر لجبازی نکن!

آب دهنمو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم تا چیزی نگم تا کسی جز خودم ناراحت نشه...

مازیار جدی نگام کرد و گفت:

ـ بیا ناهار...

من ـ باشه...

و بلند شدم و خواستم بیام پایین که گفت:

ـ دیوونه اول باید بری صورتتو بشوری و آرایش کنی ، نمیخوای که آرمین اینطوری ببینتت؟!

راست می گفت! چقدر من احمقم!

با حرص گفتم:

ـ دیگه نمیخواد خریتمو به روم بیاری....

و داشتم می رفتم که مازیار آروم بغلم کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com