#آرامش_غربت_پارت_549

آرمین سری تکون داد و گفت:

ـ نه بیتا نمیتونم...

لبخند زدم...فقط...لبخند زدم...لبخندم به قدری تلخ بود که آرمین نگران نگام کرد...لبمو به دندون گرفتم و سعی کردم لرزش قلبمو نادیده بگیرم...با صدایی که خیلی سعی می کردم بیخیال باشه و نلرزه گفتم:

ـ بــاشه اصلا مشکلی نیست...! راست میگی ، من یکم جو گیر شده بودم همین! مرسی که چشامو باز کردی! پَ فعلا بای بای...!برم یه چیزی بخورم دارم از گشنگی تلف میشم!

و درِ اتاقو باز کردم و رفتم بیرون...بدترین حسای دنیا رو توی قلبم حس میکردم...نا امیدی ، شکسته شدن غرور ، شکسته شدن قلبم ، حقیقتایی که چشامو روشون بستم و به این عشق ادامه دادم ، حس پَس زده شدن...همه و همه باعث شدن که با دیدن مازیار که مات و مبهوت به من خیره شده کنترلمو از دست بدم و بپرم بغلش و محکم بزنم زیر گریه.... اما صدامو تو آغوشش خفه کردم تا آرمین بیشتر از این خرد شدن غرورمو نبینه...

مازیار به زور منو کشوند تو اتاقش...خودمو پرت کردم رو تخت...چرا ، چرا بچگی کردم و بهش گفتم؟! یه فکر اشتباه چطوری منو خرد کرد...! چرا دفتر خاطراتمو که توی دستش بود یه فال نیک گرفتم برای به زبون آوردن احساسم؟!

یه چـرای گنده تمام مغزمو پر کرده بود و ملودیِ اون شعر تو گوشم زنگ می زد...داشتم تموم می شدم...!!!

مازیار ـ بیتا...من...من واقعا متاسفم...

با خشونت دستشو که روی بازوم گذاشته بود پَس زدم و گفتم:

ـ نمیخواد واسه تموم شدن و نابود شدنم متاسف باشی! فقط تنهام بذار!

مازیار بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت...اصلا باورم نمی شد! اینقدر پس زده شدنم زود اتفاق افتاد که فرصت فکر کردن رو از دست دادم و یادم رفت حداقل دلیل اصلیشو بپرسم! من آرمین رو برگردونده بودم! امکان نداشت اون آهنگ حرف دلش باشه! امکان نداشت....

با باز شدن در چشمای خیسمو از سقف گرفتم و بدون اینکه نیم خیز بشم ، ساعدمو رو چشام گذاشتم...از خودم بدم اومد که دوباره شکستم!!!

با حس کردن دستی روی ساعدم چشامو بسته نگه داشتم....


romangram.com | @romangram_com