#آرامش_غربت_پارت_537

هنوز وقت زیادی از اومدن آرمین نگذشته بود که دوباره زنگ به صدا در اومد...

مازیار رفت سمت درو با دیدن سالار خواست درو باز کنه که یهو اشاره کرد به من و گفت:

ـ تو برو تو اتاق!

من ـ چــرا؟!

مازیار ـ دختره باهاشه!!! تورو ببینه میشناستت!

من ـ ولی...

مازیار ـ باید یه مدت بگذره بعد! الان قایم شو...!

من ـ اووه بیخیال!

مازیار ـ بــدو دختر!

با خنده رفتم تو اتاقم...عجبــا...یه روزم که خواستم پیش آرمین باشم اینطوری شد...

اصلا حواسم نبود ببینم آرمین مشروب خورد یا نه...

تقریبا یه ربع اونجا نشسته بودم و حوصلم سر رفته بود...میدونستم تا شب همین بساطو دارم! به خاطر همین شالمو در آوردم و تصمیم گرفتم یه کتابی از قفسه بردارم و بخونم...

نیم ساعت درگیر بودم که یهو در باز شد آرمین اومد تو...


romangram.com | @romangram_com