#آرامش_غربت_پارت_532

لبخند عصبی زدم و از اتاق بیرون رفتم...

مثه بادکنکی که بادش خالی شده باشه نشستم رو مبل و به فکر فرو رفتم...نمیتونستم رو حرفش حرف بیارم کاملا درست بود! اگه مست بشه و منو با سمانه اشتباه بگیره؟ اگه دعوامون بشه و من اونی نباشم که میخواد و سمانشو تو سرم بکوبه؟

پـوفی کردم و سرمو بین دستام گرفتم و سعی کردم آروم باشم...هنوز که چیزی از عشق نگفتیم...نه اون گفته نه من...اگه قرار باشه بهش بگم عاشقشم ، باید اول از اون مطمئن شم...

فریبا جون دستاشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

ـ بیتا...تو چه فکری هستی!؟

بی اختیار گفتم:

ـ میخوام شانسمو امتحان کنم...میخوام بهش بگم دوسش دارم...البته فردا مشخص میشه که میگم یا نه...

فریبا جون ـ یعنی چی؟!

من ـ گفتید مشروب میخوره؟!

فریبا جون ـ آره روز تولدش تنها روزیه که مشروب میخوره اونم خیلی زیاد...

من ـ چرا؟!

فریبا جون ـ چون سمانشو از دست داده تو اون روز...

نفسم بند اومد و گفتم:


romangram.com | @romangram_com