#آرامش_غربت_پارت_531
فریبا جون ـ هنوزم نمی خوای چیزی به من بگی؟!
با شیطنت سرمو به طرف بالا انداختم که گفت:
ـ پس بذار من بگم...تو و آرمین خیلی باهم فرق دارید...دنیاتون یه جور دیگه اس...اون یه بار ازدواج کرده ، یه بچه ی سه ساله داره...
لبخندم کم کم محو شد...
فریبا جون ـ تو خیلی شبیهِ سمانه ای...نمیخوام چیزی اشتباه باشه...اگه آرمین تورو به خاطر چهره ات بخواد همه چی خراب میشه...
با پوزخند عصبی گفتم:
ـ ولی اون ، من و اون باهم خیلی خوبیم...
فریبا جون ـ آره می دونم ، اما نمیخوام دعواتون بشه و آرمین اینو تو سرت بکوبه یا با سمانه اشتباه بگیرتت...
فقط تونستم سرمو تکون بدم...اون چندباری که منو با سمانه اشتباه گرفت داغونم کرد...
فریبا جون ـ ناراحت نشو ، فقط سعی کن منطقی فکر کنی...نمیخوام عشقتون خدشه دار شه...میدونم اونم دوستت داره ، ولی یه همچین دعواهایی ممکنه راه بیوفته دیگه...
موهامو دادم بالا و گفتم:
ـ متوجهم...! مرسی از هشدارت!
فریبا جون ـ آفرین دختر خوب...
romangram.com | @romangram_com