#آرامش_غربت_پارت_529

وقتی رسیدیم ، وسایلا رو گذاشتم رو زمین و رفتم تو اتاق و خیلی هول هولکی لباسامو عوض کردم و کاغذ کادو هارو از کمد در آوردم و اومدم تو سالن...پیرهن مردونه ی آرمین رو از پلاستیک در آوردم و قشنگ تا کردم و مشغول کادو کردنش شدم...تمام ظرافت دخترونه امو توی کادو کردن به کار بردم...

تو تمام این مدت ، فریبا جون یه جور خاصی نگام می کرد! زیر نگاهاش هول می شدم اما سعی می کردم تمرکزمو از دست ندم...

وقتی کارم تموم شد لبخندی زدم و با شوق کادوهارو به سمت فریبا جون گرفتم و گفتم:

ـ خـوجل شد؟!

فریبا جون خندید و گفت:

ـ آره خوشگل شد...ولی نفهمیدم این همه ذوق و شوق واسه چیه!

من ـ خب تولده ها...

تو دلم گفتم « تولد یه آدم خاص...یه آدم بی نظیر...»

فریبا جون ـ ولی تو خیلی ذوق و شوق داری...!

من ـ آره خب ، من از پشت کوه اومدم دیگه! ( و خنده ریزی کردم)

خندید و گفت:

ـ خوب می پیچونیا...ولی یه جمله معروف هست که میگه خورشید هیچ وقت پشت ابر نمیمونه!

بشکنی زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com