#آرامش_غربت_پارت_528

خندیدم و گفتم:

ـ خب پس یه لباسم بگیر واسم دیگه!

فریبا جون اخمی کرد و گفت:

ـ باز این پررو شد!

با خنده رفتیم سمت مغازه ها...میخواستم یه چیز شیک براش بخرم...اما هیچ نظری نداشتم...بالاخره بعد از دو ساعت گشت و گذار تصمیم گرفتم براش یه پیرهن مردونه بخرم! چیزی که هیچ وقت نمی پوشید ولی میدونستم شدیداً بهش میاد!

یه پیرهن چهارخونه ، به رنگ قهوه ای، طلایی و زرد که خیلی خوشگل بود و البته میدونستم به آرمین میاد!

خیلی شیک و جذاب می شد توش...خواستم یه ادکلن هم براش بخرم اما از شایعه ها و خرافاتایی که راجع به عطر میگن ترسیدم...به خاطر همین یه کراوات زرشکی با طرحای طوسی براش گرفتم...

فریبا جون که دیگه صداش در اومده بود:

ـ چقدر خرید میکنی واسش!

من ـ ببخشید این آخریش بود!

خندید و اونم براش یه ادکلن خرید! موقع برگشتن چشمم به یه چیزی افتاد که اسمشو فارسی نوشته بود! گردنبند بود...اسم « آرمین » رو نوشته بود...وقتی حواس فریبا جون پرت شد براش خریدم...خیلی ظریف و خوشگل بود...ولی نمی خواستم بدم بهش...میخواستم هروقت که...

حتی پیش خودمم روم نشد جملمو کامل کنم!! من فقط داشتم بی خودی خودمو بهش وابسته می کردم...بی خودی ، بدون فکر...بدون فکر یعنی نمیدونم دوسم داره یا نه اما بازم دوسش دارم...

نمیدونستم بیتای منطقی رو از کجا باید پیدا کنم...بیتای عاشق جای بیتای منطقی رو گرفته بود...


romangram.com | @romangram_com