#آرامش_غربت_پارت_492

من ـ وایـی آره...ولی...

آرمین ـ اسم زری رو نیار بابا اون بدون فرهاد هیچی نیست!

من ـ اره راست میگی...

چشامو باز کردم و گفتم:

ـ الان کجا میریم؟

آرمین ابرویی بالا انداخت و گفت:

ـ میخوایم جشن بگیریم!

با تعجب و ذوق به راه خیره شدم و منتظر شدم تا ببینم کجا قراره بریم...

با دیدن چرخ و فلک بزرگ فهمیدم داریم میریم شهربازی! جیغی زدم و جله " عاشقتم" تا سر زبونم اومد ولی قورتش دادم و گفتم:

ـ مــــرســـی خیلی گلـــــی...!

آرمین ـ نه به اندازه تو...

باهم وارد شهربازی شدیم...مثه بچه ها ذوق داشتم ، آرمینم دستامو محکم گرفته بود و هرجا که من میرفتم کشیده میشد باهام!

بلیط تمام بازیارو برام خرید...ترن هوایی ، چرخ و فلک گنده ، تونل وحشت! همه رو هم باهام اومد...بهترین لحظه هارو داشت برام رقم می زد...


romangram.com | @romangram_com