#آرامش_غربت_پارت_446
ـ آرمین تو واقعا یادت نمیاد؟!
آرمین با گیجی پرسید:
ـ چیو؟
سرمو با حرص کج کردم و رفتم نزدیکش و گفتم:
ـ نگو که...
آرمین ـ چــــی؟
من ـ تو دیشب منو بو*س*یدی آرمین! حالا یادت اومد؟
آرمین ـ اوه...من فکر کردم....
من ـ مهم نیست چی فکر کردی! مهم اینه که تو چطور به خودت این اجازه رو میدی؟
آرمین ـ من واقعا معذرت می خوام ، من فقط...من فقط...هیچی...ببخشید دیگه تکرار نمی کنم...لطفا ازم ناراحت نباش...
با صدایی که هرلحظه بلند تر می شد گفتم:
ـ همین؟ آرمین، میدونی برای چی میگم باید وارد یه رابطه جدید بشی؟ واسه اینکه بتونی راحت تر سمانه رو فراموش کنی ، واسه اینکه منو با اون اشتباه نگیری...
آرمین با عصبانیت داد زد:
romangram.com | @romangram_com