#آرامش_غربت_پارت_445

بعد از خوردن صبحانه ام سریع مسواک زدم و یه لباس راحت پوشیدم و رفتم از کلبه بیرون...

با دیدن دریا از تهِ دلم لبخند زدم و رفتم نزدیک تر...دوست داشتم جیغ بزنم ، با اینکه می شد اینکارو بکنم اما وجود آرمین و سام مانعم می شد...

دمپایی هامو در آوردم و پاچه های شلوارمو زدم بالا و بازم رفتم نزدیک تر...

به محض اینکه خنکیِ آب رو حس کردم یه لبخند دیگه هم زدم و یه قدم مصمم دیگه برداشتم...چه لذتی داشت...

ـ ای کاش همیشه اینجا زندگی می کردم...

و چشامو بستم و از وزش باد روی صورتم نهایت لذت رو می بردم که یهو صدای آرمین رو خیلی نزدیک شنیدم:

ـ الان هوا خوبه اینو میگی ، تابستون حرفتو پس میگیری!

آستینای سویی شرتمو محکم تر فشار دادم...از این حضور ناگهانیش ترسیدم و قلبم به تپش در اومد...چیزی نگفتم و دوباره چشامو بستم..." کنار آرمین؛ ای کاش میشد همیشه اینجا زندگی می کردم ، کنار آرمین"

آرمین ـ چرا قهری؟

یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:

ـ قهــر؟

آرمین ـ آره سرسنگین شدی...

دیگه طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم بهش بگم:


romangram.com | @romangram_com