#آرامش_غربت_پارت_442
دلم براش سوخت ، ولی باید تنبیه می شد...اما نه الان که حالش بده! من باید کنارش باشم ، هروقت دوباره همون آرمین مغرور و غدِ قبلی شد تنبیهش می کنم...
با فکر کردن به همین چیزا ، بدون حرف دوباره نشستم کنارش...هوا یکم سرد بود ، مخصوصا که شومینه رو هم روشن نکرده بودم چون تنبلیم شد!!!
یکم از پتوشو کشیدم رو خودم و بهش نزدیک تر شدم که با صدای گرفته اش گفت:
ـ به من نچسب...سرما میخوری...
خواستم بگم با حرکت قبلیت که احتمال سرماخوردگیم صد درصده! اما چیزی نگفتم ، نمی خواستم یادش بیارم!
حالا دیگه شدیدا خوابم میومد و عذاب وجدانی در کار نبود! سرمو تکیه دادم به شونه ی آرمین و چشام کم کم گرم شد و خوابم برد...
***
با تکونی که آرمین خورد بیدار شدم...چشمامو کمی مالیدم و به اطرافم خیره شدم...اوه بیچاره آرمین از دیشب تاحالا رو شونه اش خوابم برده....
پتو رو کنار زدم و کش و قوصی اومدم که آرمینم چشاشو باز کرد و گفت:
ـ صبح به خیر!
گلومو صاف کردم...به نظر میرسید حالش بهتره! تصمیم گرفتم از الان دیگه بیتای جدیدی باشم...
من ـ صبح شما هم به خیر...معذرت می خوام که دیشب با اون وضع خوابم برد...
آرمین ـ اشکالی نداره...ازت ممنونم که مراقبم بودی...حس میکنم خیلی بهترم...
romangram.com | @romangram_com