#آرامش_غربت_پارت_441
بلند شدم و ازش فاصله گرفتم...میدونستم به خاطر تب کردنشه و فردا صبح دیگه یادش نمیاد! به خاطر همین زیاد به خاطر اشکام احساس ناراحتی نکردم...تنها چیزی که آتیشم می زد این بود که منو با سمانه اشتباه گرفته بود...منو بو*سیده بود چون فکر می کرد سمانه ام...اون هنوز سمانه رو دوست داره ، هنوز عاشق سمانه اس...
این جمله همش تو ذهنم تکرار می شد و باعث شد سریع به دستشویی هجوم ببرم و بزنم زیر گریه...آرمین ، سمانه رو دوست داره...دیگه نباید نزدیکش بشم...دیگه نباید بذارم با احساسات دخترونه و لطیفم یه بازی مسخره راه بندازه و هروقت دلش خواست منو به بهونه ای اینکه یاد سمانه میندازمش ببو*سه!
آره اون همینو می خواد ، هویتی که قبلا داشتم...بیتای مغرور و سنگی...
نمی دونم چرا ، اما اصلا احساس خوبی نداشتم...! با پررویی تمام رفته بودم تو اتاق خواب و آرمین رو تو هال رها کرده بودم...سعی کردم بیخیال باشم...تو جام غلتی زدم و طاق باز خوابیدم...هیچ صدایی جز صدای بارون نمیومد...
دوباره غلت زدم...سعی کردم هرطور شده بخوابم ، ولی تمام حواسم پیش آرمین بود...
با حرص چشامو محکم رو هم فشار دادم...با عطسه ای که آرمین کرد تو جام نیم خیز شدم...با حرص زمزمه کردم:
ـ به ما نیومده یه شب باهاش قهر باشیم!
از تخت بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه...یه پارچه برداشتم و خیسش کردم ، با تردید بهش نزدیک شدم...
دستمو گذاشتم رو پیشونیش...داغ بود ولی نه خیلی...پارچه رو گذاشتم رو پیشونیش! زیاد بلد نبودم چیکار کنم چون خودم تاجایی که یادم میاد یا سرما نمیخوردم یا اگه هم میخوردم با قرص خود درمانی می کردم!
یکم نشستم کنارش و پارچه رو ، روی پیشونیش جا به جا می کردم تا یکم خنک شه...البته نمیدونستم عطسه هاشو چطوری درست کنم!
یه پتو رفتم از اتاق آوردم و کشیدم روش که سردش نشه باز عطسه کنه فقط امیدوار بودم کارایی که میکنم بدترش نکنه...!!!
بعد یه ربع بلند شدم تا برم تو اتاق که یهو آرمین مچ دستمو گرفت و با همون چشمای بسته زیرلب گفت:
ـ یکم دیگه بمون بعد برو...
romangram.com | @romangram_com