#آرامش_غربت_پارت_439
بازوشو تکون دادم:
ـ آرمین بلند شو برو سرجات بخواب...
آرمین ـ سمان...
من ـ اممم....من...
آرمین ـ بیخیال همینجا بمون....
من ـ نه وایسا یه پارچه بیارم بذارم رو سرت! خل شدی فکر کنم!
هول کرده بودم بی دلیل!سریع یه پارچه از تو کشو برداشتم و خیسش کردم...وای نمیدونستم اصلا باید چیکار کنم ، یه قرص هم از کیفم در اوردم و با آب بردم سمتش...
من ـ آری ، بیا اینو بخور...
قرصو به زور با چشمای بسته گرفت و قورت داد...لیوانو هم گرفت و آبو یه نفس سرکشید...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم و هول نکنم...
من ـ خب حالا...
آرمین ـ سمانه...
با حرص زیرلب گفتم:
romangram.com | @romangram_com