#آرامش_غربت_پارت_438
آرمین ـ اینجاست!
و به پادری اشاره کرد و و خم شد و کلیدو از زیرش در آورد!
من ـ اوووووف بابا خارجکی!
خندید و رفتیم تو...به محض اینکه چراغارو روشن کرد ، خودشو پرت کرد رو مبل...
من ـ نگفتم!!! الانه که....
با عطسه ای که کرد بیشتر نگرانش شدم....پوف خداکنه حالش خوب شه...
سامو بردم تو اتاقی که براش درست کرده بودن...تختش مال نوزدایش بود! ولی فکر کنم بازم توش جا بشه! گذاشتمش تو تخت! جا شد! خنده ریزی کردم و رفتم بیرون....
من ـ آرمین اونجا نخواب...
صدایی نیومد...رفتم سمت دومین اتاق خواب که آخرینشونم بود و یه تخت دو نفره داشت! ای بابا باید رو مبل بخوابم!
تازه یادم به لباسا افتاد، سویچو برداشتم و رفتم سمت ماشین تا لباسارو از صندوق عقب بردارم...به موجای دریا تو تاریکی خیره شدم...محشر بود...یه نفس عمیق کشیدم و وارد خونه شدم...
دوباره صداش کردم:
ـ آرمین ، آرمین...آری...
رفتم نزدیکش رو مبل نشستم و دستمو گذاشتم رو پیشونیش! اوووووه داغ بود!
romangram.com | @romangram_com