#آرامش_غربت_پارت_434
ـ بزن کنار آقا ، بزن کنار تا به کشتنمون ندادی!
بالاخره زد کنار و اومد جای من ، منم رفتم پشت فرمون...با علاقه دستی به فرمون کشیدم و گفتم:
ـ خــــب...!
آرمین ـ حالا بلدی؟! یا بلوف زدی؟!
خنده ریزی کردم و گفتم:
ـ آره داداش از هانیه یه چیزایی یاد گرفتم!
آرمین دوباره عطسه ای کرد و با صدای گرفته گفت:
ـ تـــــازه یه چیزایی یاد گرفتی؟!
من ـ مــــرض! بلدم دیگه! تو دخالت نکن بگیر بکپ!
آرمین ـ با تشکر واقعا...!
خندیدم و راه افتادیم...آرمین بلافاصله خوابش گرفت...بمیرم چه زودم سرما خورد!!! دوست داشتنیه پوست کلفت!!! به این صفتی که بهش دادم خندیدم و یه آهنگ ملایم گذاشتم که حواسم پرت نشه...
دیگه تقریبا داشتیم می رسیدیم ، ولی هنوز نمی دونستم کجاست ، تو بهمن ماه بودیم ولی هوا مثه بهار بود ، کلا تو بوشهرم زیاد برف نمیاد...! خواستم شیشه رو کامل بدم پایین اما ترسیدم آرمین لرز کنه...چون هنوز داغ بود...
فکر کنم رسیدیم شهر...هیچ جاشو بلد نبودم، وایساده بودم...شلوغم نبود ، رفتم پشت چراغ قرمز...تو همین لحظه آرمین بیدار شد...
romangram.com | @romangram_com