#آرامش_غربت_پارت_391

من ـ مازیار این تنها یادگاریشه...

مازیار ـ به اندازه کافی یادگاری ازش دارم...ولی این باید پیش خودش باشه...





دوست داشتم خودمو ولو کنم رو سنگ قبر هانیه و از تهِ دل زار بزنم و از رفتنش شکایت کنم ولی فقط مات و مبهوت به حلقه ای که زیر خاک دفن شده بود خیره شده بودم....

دستای مازیار و گرفتم و گفتم:

ـ پاشو بریم مازیار...

مازیار فقط سری تکون داد و باهم بلند شدیم...نگاه آخرشو هم به سنگ قبر هانیه انداخت و رفت سمت موتورش...

مازیار رو به آرمین کرد و گفت:

ـ امروز خونه ی ما دعوتید ، همه هستن...

من ـ به چه مناسبتی؟

مازیار ـ به خاطر شهادت...( نمیدونم شهادت چی باشه ولی همینطوری مینویسم شهادت) مامانم نذر داشته امروزه...!

آرمین ـ میایم....فعلا...


romangram.com | @romangram_com