#آرامش_غربت_پارت_390

من ـ مازی....

مازیار با شنیدن صدام فوری دستاشو روی صورتش کشید و سعی کرد لبخند بزنه و بهم نگاه کنه...ولی خیلی موفق نشد...چون دوباره اشک تو چشاش جمع شد...

منم کنارش زانو زدم و به نیم رخش خیره شدم...کم کم اشک داشت تو چشمای منم حلقه می زد...خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم ولی از وقتی که تونسته بودم بغضمو بشکونم ، اشکام بدون اجازه ی من از چشمم جاری می شدن...

مازیار ـ بیتا سخته....

قلبم از لحنش به لرزش افتاد...مازیار از زور تنهایی داشت با من درد و دل می کرد خدایا...!

چیزی نگفتم تا ادامه بده...دست کرد تو جیبش و مشتشو به طرف سنگ قبر دراز کرد...با تعجب بهش نگاه کردم ، به آرومی مشتشو باز کرد...حلقه ای که قبلا تو دست هانیه بود ، الان زیر نور خورشید تو دستای مازیار می درخشید...با بهت دستمو گرفتم جلوی دهنم و با ناراحتی به مازیار خیره شدم.....

مازیار ـ تو دستای ظریفش خیلی قشنگ بود...

یه قطره اشک چکید روی حلقه...

مازیار ـ می خواستم اون روز وقتی برگشتیم خونه باهاش درد و دل کنم...ولی....

دیگه طاقت نیاورد و بغضش شکست...از هق هق مردونه اش به قدری ناراحت شدم که احتمال می دادم هر لحظه قلبم از طپش وایسه...!

مازیار قسمتی از گودی خاک رو بیشتر کنار زد و حلقه رو گذاشت داخلش...با تعجب پرسیدم:

ـ مازیار چیکار میکنی؟

مازیار ـ این حلقه مال هانیه اس...هدیه رو که پس نمیدن...باید پیش خودش باشه...


romangram.com | @romangram_com