#آرامش_غربت_پارت_361

منشی ـ سلام خانومِ...ام...

دفترش رو از زیر کاغذا بیرون کشید و گفت:

ـ خانومِ ...بله! خانوم شیوا اعتمادی!

با لبخند حرفشو تایید کردم و گفتم:

ـ سلام! دکتر هستن؟

منشی ـ بله، منتظرتون بودن! بفرمایید تو...

تقه ای به در زدم و با شنیدن « بفرمائید» رفتم تو...

دکتر از جاش بلند شد و خودکارشو رو میز گذاشت و گفت:

ـ به سلام خانوم اعتمادی!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ سلام آقای دکتر!

دکتر ـ صد دفعه گفتم اینقدر منو دکتر صدا نکنید ، خوشم نمیاد!

جفتمون خندیدیم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com