#آرامش_غربت_پارت_360
من ـ معلومه که نه! زرنگی؟
آرمین خندید و گفت:
ـ ولی من یه روز مجبورت می کنم بخونیش! یا خودم می خونم...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ بخون! منو می ترسونی؟ هیچ چیز خلافی توش ندارم!
آرمین ـ مثه اون بچه هایی حرف می زنی که میخوان سر پدر مادرشونو با ایجاد اعتماد گول بزنن!
خندیدم و دفترو باز کردم...
شیوا اعتمادی :
امروز دوباره رفتم پیش دکتر...با اینکه جوابش همیشه «نه» بود ولی انگار این کلمه تو مغزِ من نمی رفت! کاش یکی بود که درک کنه! مــن عاشق بچه هام!چطوری می تونم این خواسته امو نادیده بگیرم؟ این اصلا عادلانه نیست ، من همیشه برای کاوه فداکاری کردم! اونم به خاطر من فداکاری کنه و یه بچه نازِ گوگولی مگولی رو تحمل کنه! ولی این به کنار! دکتر هم میگه بچه دار شدن واسم مثه سمه! میگه مشکل قلبی ام جدی تر از این حرفاس...کاوه هم همش به بهونه بیماریم میگه بچه بی بچه! ولی من که میدونم، اون از تمام بچه ها به حدِ مرگ متنفره! اصلا نمی تونه یه دقیقه هم تحملشون کنه! خیلی خب شوخی کردم اینقدرا هم سنگدل نیست! ولی دوست نداره...میگه زندگیمون همینطوری قشنگه، بچه فقط مزاحمه ، چیزه...خب همون! بگذریم!!! داشتم می گفتم، دکتر گفت...نه اصلا بهتره بگم چند ساعت قبل دقیقا چیکار کردم!!!
***
مثل همیشه رفتم جلوی آینه و مشغول بتونه کاری شدم...جذاب و خیره کننده...خیلی خب بازم شوخی کردم، مثل همیشه عادی، ولی شیک! کیفمو از روی تخت برداشتم و به آژانس زنگ زدم تا برم مطب...پنج دقیقه بعد رفتم پایین و آدرس مطب رو به راننده دادم...تو راه همش فکرم مشغول بود...من و کاوه با عشق ازدواج کردیم ، بعضی وقتا از کارای بچگانه ام حرص میخورم ، این عشق کور کورانه ام به کاوه باعث شد برای یه مدت چشمم رو خواسته هام بسته باشه و فقط روی کاوه زوم کنم...اینقدر غرقِ همدیگه بودیم که یادمون رفت از علایق هم حرف بزنیم! هیچ وقت جدی به داشتن بچه اشاره نکردیم...اون همیشه بحث رو عوض می کرد و من همیشه بحث رو پیش می کشیدم...ولی آخرش کاوه با جادوی بوسه اش کار خودشو می کرد ولی جفتمون می دونستیم پشت این بوسه کلی حرفای ناگفته هست که همیشه موکول میشه به بعد!
با صدای آقای راننده رشته افکارم پاره شد...پولشو دادم و از ماشین پیاده شدم...نگاهی به ساختمون بلند رو به روم انداختم و نفس عمیقی کشیدم و با امیدی که به بدبختی دوباره به خودم تزریق کرده بودم رفتم تو...سعی می کردم نیمه پرِ لیوان رو ببینم و منتظر حرفای جدید باشم...حرفای امیدوار کننده اما....
رفتم تو ، نگاهی به مطب خلوتش انداختم...نگاهمو دور تا دور سالن چرخوندم انگار برای اولین بار بود وارد اینجا می شدم...مبلای چرمیِ قهوه ای ، میزِ شیشه ای که روش یه گلدون بود و زیر پر بود از عکس بچه...طرف دیگه ی سالن ، میز منشی اش قرار داشت ، منشی اش هم از اون کار درستا بود...! هر وقت میومدم داشت کاراشو می کرد مثه منشیای دیگه یه بند تلفن دستش نبود! لبخند ملیحی زدم و با قدمای مطمئن به میزش نزدیک شدم...سایه ام روی کیبورد افتاد و سرشو بلند کرد و با لبخند نگام کرد...
romangram.com | @romangram_com