#آرامش_غربت_پارت_354

ـ خیلی خب...!

قاشقو به لبام نزدیک کرد...ولی من لب از لب باز نکردم و بهش خیره مونده بودم...

آرمین قاشقشو آروم به لبم چسبوند و یکم فشار داد...به اجبار لبامو از هم باز کردم و آرمین قاشقو کرد تو دهنم...

آرمین ـ ببین بیتا دیگه وظیفه قورت دادنش با توئه ، من که نمیتونم برات قورتش بدم! بخور جون بگیری...

به زور قورتش دادم...حس کردم گلوم سوخت...چهره ام در هم رفت...آرمین با دیدن چهره درهم رفته ام با نگرانی پرسید:

ـ چی شدی؟ داغ بود؟سوختی؟

چیزی نگفتم و بهش خیره شدم...

آرمین دلخور قاشقو گذاشت تو ظرف سوپ و گفت:

ـ یادته یه قولی بهم دادی؟

فقط نگاهش کردم چیزی نگفتم...

آرمین ـ قول دادی اگه ببرمت پیش هانیه هرکاری بگم گوش کنی...

برای اولین بار بعد از این یه هفته زبون باز کردم و بهش توپیدم:

ـ اما تو منو نبردی برای آخرین بار بهترین دوستمو ببینم....


romangram.com | @romangram_com