#آرامش_غربت_پارت_353

دکتر ـ خوبه ، فقط خیلی بهش برسید...تنهاش نذارید که بیشتر از این احساس افسردگی نکنه...چند روزه چیزی نخورده؟

آرمین ـ دو روز می شه...

دکتر ـ یه سری دارو براش می نویسم بخوره ، شاید بتونه گریه کنه...گریه کردن به بهبود افسردگی کمک می کنه...

آرمین ـ از اون روزی که نذاشتم بره سر تشییع جنازه دوستش بدتر شده...اگه هم می ذاشتم بره دوباره تا سه روز بیهوش میموند...

دکتر ـ خوب کردید...سعی کنید جو شادی برای همسرتون بسازید...اگه گریه نکرد سعی کنید بخندونیدش...بهتره! کار من دیگه اینجا تموم شده! پس فعلا با اجازه!

آرمین بلند شد و به همراه دکتر به سمت در ورودی رفتن...دیگه حتی از شنیدن کلمه همسر هم ذوق نکردم ، حتی از توجه های پی در پی آرمین دیگه خوشحال نبودم...من هانیه رو می خواستم...از آرمین دلخور بودم که نذاشت برای آخرین بار هانیه رو ببینم...از خودم متنفر بودم که اینقدر ضعیفم که غش کردم و تا دو روز بی هوش بودم و نتونستم ببینمش...از خودم متنفرم که حتی بلد نیستم به سادگی گریه کنم...مثه بقیه دخترا...

دستمو مشت کردم و کوبیدم رو پتو...زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم روشون...

با صدای کوبیده شدن دستایی گوشام تیز شد اما سرمو بلند نکردم از رو زانوهام...

آرمین ـ خب بیتا خانوم...دیگه وقتشه یه چیزی بخوری...

و به سمت آشپزخونه رفت...با یه کاسه تو دستش برگشت سمتم و نشست لبه تخت...

آرمین ـ خب خودت می خوری یا باید بکنم دهنت؟

با چشمای شیشه ای که هیچ حسی توش وجود نداشت بهش خیره شدم و حرفی نزدم...

آرمین قاشق رو پر از سوپ کرد و با حوصله گفت:


romangram.com | @romangram_com