#آرامش_غربت_پارت_335
من ـ تورو خدا بذارید هانیه رو ببینم...
فریبا جون با تشر گفت:
ـ همین الانش داری از بغض خفه میشی ، میری اونجا نمی تونی گریه کنی دوباره غش می کنی!
با کلافگی و عصبانیت با مشت کوبیدم رو تخت و ناله کردم:
ـ اَه لعنت به من!
آرمین با عصبانیت و صدایی که از حد معمولش بلند تر شده بود گفت:
ـ بـس کن! تو یکی دیگه به خودت لعنت نفرست! اون از مازیار ، اینم از تو...خوب میشه!
من ـ نمی تونم...دارم روانی میشم!
فریبا جون ـ عروسک فرنگی تو خوب شو ، من خودم می برمت...خوبه؟!
با بغض و بهونه گیری بچگانه ای گفتم:
ـ نمی خوام! همین الان باید ببینمش...
آرمین ـ بیتا اگه خوب نشی و همینطوری بغض کنی دکتر بهت دارو میده ها...!
با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com